ر گوشه ای دیگر از شهر جوانی از خواب که پا میشد متوجه شد که امروز هم کاملا در اختیار خودش هست،او هر روز در اختیار خودش بود، چون بی شغل بود.تصمیم گرفت برای پر کردن ساعاتی از وقت قدمی بزند.در هنگام خروج از اتاق به مدرک فوق لیسانسش که گوشه ای از اتاق افتاده بود خیره شد،با همین چشمان خواب آلود و بی تفاوت نگاهش به تاریخ فارغ التحصیلیش افتاد،تاریخ ۲ سال پیش را نشان می داد.
