نمی دانم نامی از ژنو چای در کتابهای تاریخ ات هست یا نه؟ دوست ندارم من را هم در آن مقصر بدانی،دوست دارم باور کنی من تصمیم گرفته ام حالا که قرار است وطن فروشی کنیم، من عباس میرزا باشم تا فتح علی شاه.
نوه عزیز تر از جانم! من را حلال کن!
|
|
نامه ای به نوه عزیزم در پس فردانمی دانم نامی از ژنو چای در کتابهای تاریخ ات هست یا نه؟ دوست ندارم من را هم در آن مقصر بدانی،دوست دارم باور کنی من تصمیم گرفته ام حالا که قرار است وطن فروشی کنیم، من عباس میرزا باشم تا فتح علی شاه. |
لعنت به روز تولد، وقتی که تعداد شمع ها زیاد باشدکاش برمی گشتم به اولین دوراهی، برمی گشتم و جای کوله پشتی پدرم را، که خواهرم پشت کمد قایم کرده بود، لو نمی دادم. من چقدر نادان بودم…حلالم کن مادربزرگ…من مقصر اصلی بودم! |
|
کلاس انقلاب اسلامی مادربزرگاز همه آنهایی که برای وداع با او آمده بودند خواست به پسرش که پس از بیست سال، بازگشته بود، سلام کنند…لحظاتی بعد، من برای اولین و آخرین بار گریه مادربزرگ را می دیدم…آخرین جمله اش را با اشک گفت: «سلام روی! خش اومیی»… |
|