نمی دانم نامی از ژنو چای در کتابهای تاریخ ات هست یا نه؟ دوست ندارم من را هم در آن مقصر بدانی،دوست دارم باور کنی من تصمیم گرفته ام حالا که قرار است وطن فروشی کنیم، من عباس میرزا باشم تا فتح علی شاه.
نوه عزیز تر از جانم! من را حلال کن!

سایت مردم استان (ک و ب)-سیوم (

نوه عزیزم !
تو الان باید بیست سال داشته باشی و سال هزار و چهارصد و سی و دو باشد یعنی چهل سال بعد!
حتما تازه گی ها عاشق شده ای و دل داده ای به کسی که مطمئنی تو را خوشبخت می کند. من برایت آرزوی خوشبختی دارم و مطمئنم که حتما آدرس وبلاگ من را داده ای به نامزدت و به او گفته ای اینجا پدر بزرگ من می نوشت. مردی که دوست داشت پس فردا را ببیند. راستی آنجا پس فرداست؟!
گلم!
من تصمیم گرفته ام تمام پسوورد هایی که در اینترنت دارم را بدهم دست یک وکیل مطمئن تا به دست تو برساند. ایمیل هایم،فیس بوکم، توییتر، گوگل پلاس، خلاصه هرچی که متعلق به من است. دوست دارم تو همه چیز را در مورد من و دنیایی که دیدم بدانی و تو تنها کسی باشی که همه نظرات آن را می خواند. دوست دارم همه ایمیل هایم را بخوانی. دوست دارم تاریخ سرزمینت را از زاویه نگاه من ببینی. آنگونه که من دوست داشتم باشد و نبود!
دوست دارم نسل هایی که من دیدم را بشناسی، نه آنگونه که در کتاب های تاریخ می نویسند، بل به صورتی که من از نزدیک دیدم.
تو حق داری بدانی که نسل من کودکی هاش در صف گذشت. وهیچ گاه روی آرامش را ندید. این تاوان ما بود برای وطن.
تو باید بدانی یک روز صبح صدام نامی سوار تانکش شد آمد کوچه ما تا نام کوچه مان را عوض کند. اما نتوانست و تنها کاری که کرد کودکی های من را با خود برد. این هزینه کودکی های من بود.
نوه ام!
تو حق داری خیلی چیزها را بدانی. نمی دانم در پس فردایی که تو زندگی می کنی و دیگر گاز و نفتی برای سوختن نیست برق شارژ موبایلت از کجا می آید، از پاکستان؟ شاید هم افغانستان؟
نمی دانم نامی از چای در کتابهای تاریخ ات هست یا نه؟ دوست ندارم من را هم در آن مقصر بدانی،دوست دارم باور کنی من تصمیم گرفته ام حالا که قرار است کنیم، من عباس میرزا باشم تا فتح علی شاه.
نوه عزیز تر از جانم! من را حلال کن!
نگاهت را به جهان نمی دانم، اما مطمئنم با من خیلی تفاوت دارد. من نتوانستم کاری که پدرم برای من کرد را برای تو انجام دهم. پدرم برای من میراث های ارزشمندی گذاشت. او به من فرصت داد تا مادر یک شهید را از نزدیک ببینم، با او زندگی کنم و نگاهش را به جهان اطراف درک کنم. او به من فرصت داد تا زحمات عاشقانه یک همسر شهید را در دنیایی که ایثار کالایی کمیاب بود درک کنم.
راستش را بخواهی گاهی وقتها فکر می کنم من مقصر اصلی نبودم. تنها تقصیر من این بود که ده بیست سالی دیر به دنیا آمدم، همین! باورکن!
نازنینم!
تو و نامزدت حق دارید هر طور خواستید در مورد من و نسلهایی که دیدم قضاوت کنید، شما اجازه دارید ما را بستایید یا به سخره بگیرید. می توانید ما را انسانهایی گریزان از واقعیتهای اطرافمان بدانید. می توانید وبلاگ من را حذف کنید. ایمیلهایم را به سطل زباله بریزید. در صفحه فیس بوکم یک تصویر بد بگذارید. اجازه دارید در صفحه گوگل پلاسم بنویسید:« اینجا یک دون کیشوت می نوشت، دیوانه ای که دوست داشت دنیا را تغییر دهد». شما حق دارید هر طور که دوست دارید فکر کنید ، زندگی کنید…اما یادتان باشد یک چیز را حق ندارید…حق ندارید وطنتان را فراموش کنید. حق ندارید ایران را دوست نداشته باشید. حق ندارید کاری کنید که فتح علی شاه کرد. حق ندارید در تاریخ ایران ژنو چای بیافرینید. حق ندارید عزت و غرور ایرانی را پایمال کنید. حق ندارید زجر هایی یک ملت را در طول تاریخ برای ما ماندن نادیده بگیرید.
عزیز تر از جانم!
من برای تو کاری نکردم ، می دانم، اما از تو می خواهم گاهی وقتها برایم فاتحه ای بخوانی.

کاش من هم در مراسم عروسی تان بودم
از طرف پدر بزرگت- کسی که هم دیر به دنیا آمد و هم در آرزوی پس فردا بود