سایت استان: دکتر مهدی غفاری (آیا تاریخ تکرار مى شود؟) دهه ىِ شصت بود. چند سالى از انقلابِ بهمنِ ۵٧ مى گذشت و به نظر نمى رسید که جنگِ ایران و عراق به این زودى تمام شود. میر حسین موسوى نخست وزیر بود و آن روزها، نخست وزیر در اداره ىِ امورِ کشور بیش از …

سایت :

(آیا تاریخ تکرار مى شود؟)

دهه ىِ شصت بود. چند سالى از انقلابِ بهمنِ ۵٧ مى گذشت و به نظر نمى رسید که جنگِ ایران و عراق به این زودى تمام شود. میر حسین موسوى نخست وزیر بود و آن روزها، نخست وزیر در اداره ىِ امورِ کشور بیش از دیگر سکانداران، کاره اى بود.

حکایتِ زندگىِ ما نیز چون بسیارى از مردم، حکایتِ تلخِ تنگدستى بود و دل نگرانى و کورسوىِ امیدى که بالاخره روزى از راه برسد و زندگى سر و سامانى بیابد. بسیار پیش مى آمد که من با دو دیگر برادرانم ( و آن دو بسیار بیشتر از من ) ( در سن و سال هاى ده – دوازده سالگى ) کوپن به دست یا با دفترچه ىِ بسیجِ اقتصادى بر سرِ صف هاى دور و دراز مى ایستادیم تا سهمیه اى براى تداومِ زندگى خود دست و پا کنیم.

صفِ برنج، صفِ مرغ، صفِ صابون و تاید، صفِ روغن نباتى، صفِ قند و شکر، صفِ پنیر!

برنج؛ سه کیلو به ازاىِ هر نفر / دو تایدِ بسته ىِ متوسط، سه صابونِ معطّرِ گُلنار براى هر نفر / چیزکى روغن و اندکى قند و پاره اى پنیر؛ سهمِ هر نفر / خاکه قند هم یک پلاستیکِ کوچکِ فریزِر!

6352296765163117861  از دهه ىِ شصت تا جیغِ بنفش!

گریزى نبود. گزیرى هم نبود. ” سگ ها رها شده، سنگ ها بسته بودند. ” گویى نافِ ما را با صف بریده بودند. هر گاه هم که در آن صف ها نبودیم، صف هاى دیگرى خود را پیشِ پایِمان مى گستراندند؛

صفِ هر روزه ىِ نان / صفِ نفت / صفِ سیمان / صفِ نوبتِ دکتر! / صفِ سهمیه ىِ قلم و دفتر.

نه! در این خاطره ىِ کوتاه کم نیست سپیدىِ پر غرورِ یک یاد از سرزمینى که گاه خم مى شد اما هرگز در هم نشکست یا یک روشنایىِ غیر قابلِ فراموشى از فداکارى و امید بخشى ها؛ امّا صف ها هر چه که بودند ( و هر چه که به یاد مى آورند ) جز سیاهى و تلخى هیچ نبودند ( و نیستند! )

از یادم نمى رود آن ساعتِ پنجِ بامداد در یک روزِ سردِ زمستان را!

بعد از مدت ها شنیده بودیم؛ مرغ توزیع مى کنند! با برادران قرار نهادیم بى آن که پدر بفهمد، دمِ صبحِ زود برخیزیم و راهى شویم، باشد که دستِ پر به خانه برگردیم. اینگونه شد که ساعت در تمامىِ ساعت ها پنجِ صبح بود و ما تند تند و پر شتاب با زنبیلى در دست و سرى به گریبان بى آنکه چیزى بگوییم، پیچِ خیابان را مى پیچیدیم تا به مغازه ىِ توزیعِ مرغ برسیم که ناگهان در جا خشکِمان زد؛ انبوهى از جماعتِ مرد و زن، زنبیل به دست، ساکت و خاموش، در هم فرو رفته از سوزِ سرما، صف هایى جداگانه از دو سو تشکیل داده و چشم به راهِ روز و مرغ و مغازه دار، ایستاده بودند.

یکباره هر آنچه شتاب و تندى در ما به سستى و انجماد گرایید؛ امید پر کشید و یأس سایه افکند؛ هر چه شوق بود فرو ریخت و ناگه غمى جانکاه چون بغضى در گلو و اشکى در چشم مان چنبره زد. دیر رسیده بودیم و کارى از دستِ کسى برنمى آمد؛ نه انگیزه اى براى رفتن به پیش داشتیم و نه رویى براى برگشتن به سوىِ خانه. چاره اى نداشتیم. با گوش هاى یخ زده و دستانِ دراز و زنبیل هاى خالى! سرد و ساکت و نومید رفتیم در تهِ صفِ ( صفِ مردانه ) ایستادیم و چشم دوختیم به نقطه ىِ آغازِ صف؛ باشد که محک بزنیم و ببینیم آیا امیدى هست؟

– نه! از آنجایى که ما ایستاده بودیم گویى نقطه ى آغاز تا خودِ تاریخ کِش مى آمد و مى رفت! تا زادروزِ قصه ىِ هابیل و قابیل! روزى که برادر، برادر را کشت و هر آنچه داشت را گرفت به مشت و…! نه! امیدى نبود.

اینک سال ها گذشته و بر من و ما و جامعه قصه هاى تلخ و شیرینِ بسیار رفته و مى رود. در دهه ىِ نود دیگر از دهه ىِ شصت خبرى نیست؛ نخست وزیرى هم در کار نیست؛ با عراق صلح کرده ایم؛ حالا پس از دولت هاى موسوم به ” سازندگى! “، ” اصلاحات! ” و ” مهرورزى و عدالت گسترى ! “، این بار نوبت رسیده است به جیغِ بنفشِ اکثرِ مردم؛ دولتِ موسوم به ” تدبیر و امید! ”

دولتى نشسته بر میراثى بر باد رفته، به یغما فرو کاسته و به تحریم از مردم دریغ شده؛ با کاسه اى از چه کنم؟ چه کنم؟ در دستانش؟! که چندان هم راهى براى انتخاب ندارد.
و دریغا که ناچار به راهى مى رود که نمى بایست!

دوباره صف ها زنده مى شوند. این بار صفِ سبدِ کالا! با همان هجوم ها، همان دلتنگى ها و همان قال و مقال ها! همان بکش مکش ها بر سرٍ لقمه اى نان براى تداومِ زیست! اینکه فعلاً باید زنده ماند، زندگى بمانَد براى بعد.

گویى دوباره ساعت ها را بر پنجِ صبح کوک کرده باشند؛ بر پنجِ صبحِ یک روزِ سردِ زمستانى!

نه!

آیا کسى نیست که مرا تکانى بدهد و از این کابوسى که رهایم نمى کند، نجات دهد؟

کابوس تلخِ آن دو زن بر سرِ صفِ مرغ در آن زمستان شصت و چهار که با هر چه در دست داشتند و نداشتند بر سر و روى هم مى کوبیدند براى مرغى که ساعتى پیش پر کشیده و رفته و از چنگِ شان گریخته بود!

زنانى که از یاد برده بودند آن مثَلِ معروفِ لرها را که ” زمین سِفتِ؛ گا و تِیِىْ گا ایبینه! ”

نه!

نمى خواهم این سخن را باور کنم که تاریخ تکرار مى شود؛ بارِ نخست به گونه ىِ تراژدى و بار دوم به الگوىِ کمدى!

بر این کمدى باید گریست.

منبع : سایت ک-ب