لعنت به روز تولد، وقتی که تعداد شمع ها زیاد باشد

کاش برمی گشتم به اولین دوراهی، برمی گشتم و جای کوله پشتی پدرم را، که خواهرم پشت کمد قایم کرده بود، لو نمی دادم. من چقدر نادان بودم…حلالم کن مادربزرگ…من مقصر اصلی بودم!

کلاس انقلاب اسلامی مادربزرگ

از همه آنهایی که برای وداع با او آمده بودند خواست به پسرش که پس از بیست سال، بازگشته بود، سلام کنند…لحظاتی بعد، من برای اولین و آخرین بار گریه مادربزرگ را می دیدم…آخرین جمله اش را با اشک گفت: «سلام روی! خش اومیی»…