اعلام کردند که پنج شنبه رأس ساعت ۱۰ صبح از میدان هفت تیر تا میدان امام حسین، روز پنج شنبه ۱۴ دیماه راهپیمایی خواهد بود. لحظه ای که بی صبرانه شوق دیدن آن را داشتم. نمی دانم چرا؛ ولی یک حسی به من می گفت که این راهپیمایی حتما متفاوت خواهد بود.

یاسوج ۲۴: اغتشاشات اخیر فضای همدلی و وحدت را قوی تر از قبل بوجود آورد. برخی از شهرهای کشور، به صورت خودجوش تظاهراتی را علیه این «اغتشاشات به ناحق» تدارک دیدند. اغتشاشاتی برآمده از دل دشمن. حرکتی که معرفت را نسبت به مخالفانشان بیشتر کرد.

منتظر ماندم تا کهگیلویه و هم به پا خیزد. استانی که همیشه کارنامه اش را با نمره ی عالی و در دست راستش می بینیم. اعلام کردند که پنج شنبه رأس ساعت ۱۰ صبح از میدان هفت تیر تا میدان امام حسین، روز پنج شنبه ۱۴ دیماه خواهد بود. لحظه ای که بی صبرانه شوق دیدن آن را داشتم. نمی دانم چرا؛ ولی یک حسی به من می گفت که این حتما متفاوت خواهد بود. به دلم اعتماد کردم و شب را سپری کردم.

صبح که شد، باتری دوربینم را به شارژ زدم و کارت حافظه اش را هم روی دوربین نصب کردم. فکر می کردم که چطور می توانم آن را خوب پوشش خبری دهم. تجربه ی اندکم می گفت و عظیم را باید پرشور به نمایش گذاشت. در دنیای ذهنم به دنبال مکان های با ارتفاع بلند بودم.

گزارش دوم «حرکتی آرام از به » را تکمیل کرده و روی سایت قرار دادم. آماده ی رفتن شدم. راهی راهپیمایی شدم. همانطور که حدس می زدم، در ساعات اولیه ی آن، مردم زیادی آمده بودند و دور میدان تازه ی ساختی که از چند کبوتر ساخته شد، جمع شدند. خانم ها کنار میدان و مردها کمی این طرف تر بودند. همینطور جمعیت از جاهای مختلف به جمعیت میدان افزوده می شد.

خبرنگارها دوربین به دست آمدند. صدا و سیما با چند خبرنگار و فیلم بردار در میدان حاضر شدند. میرکروفن به دست هر کدام با مردم غیور مصاحبه می کردند. هر کسی چیزی می گفت. مردی را دیدم که با دختر و همسرش جلوی دوربین حاضر شده و صحبت از حیثیت و شرف و وطن می کرد. حیثیتی که با فداکاری های همین مردم در زمانه های متفاوت رقم خورد.

در همان لحظه نگاهم به خبرنگاری افتاد که پشت تلفن همراه در حال گزارش زنده از وضعیت ابتدایی راهپیمایی به رادیوی در حال پخش بود. صدا را به سختی می شنید اما تمام تلاشش را کرده بود تا گزارش دقیقی از شرایط ارائه دهد.

یک چیز جالبی که همیشه در راهپیمایی های لر نشین یاسوج به چشم می خورد، حضور مردم عشایر با لباس محلی و بومی است. مردانی با سیبیل های درشت و پر پشت! و کلاه های نمدی و لباس های نخی. برخی هم تفنگ به دست و تیر به کمر. آمدند جلوی دوربین و یکیشان به نیابت از جمع که گویا بزرگ تر هم بود، با صدای بلند در حال حرف زدن بود. این قدر جذاب بود که کل مردم در حال تماشای فیلم سینمایی بودند! او هم از غیرت مردم کشور حرف می زد و آخرش هم چند تا مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل و مرگ بر دزدی و تحریم و فساد و … گفت و رفت!

گروهی را دیدم که بدون هیچ گونه امکاناتی که در حال پیوستن به جمع بودند، یک نفر شعار می داد که «این همه لشکر آمده به عشق رهبر آمده» و دیگران هم همراهی می کردند. شاخک های دوربین های خبرنگاران هم فعال شد! خبرنگاری و سوژه محوری هم حکایت های خودش را دارد!

بچه های زیر ده سال و گاها زیر پنج سال هم بودند که عده ای با لباس محلی و عده ای هم با لباس معمولی و گاها آبنبات و بستنی به دست و با پلاکارد به دست، حضور خود را امضا زدند.

نیروهای انتظامی، نیروهای سپاه فتح، کارکنان اداره جات، مردم، همه از هر صنفی آمده بودند. مردم پرچم به دست، پوستر به دست، پلاکارد به دست منتظر بودند تا راهپیمایی آغاز شود. قاری قرآن برنامه را شروع کرد و از مردم خواست که با خواندن دسته جمعی دعای فرج به سمت میدان امام حسین حرکت کنند. همه دست های دعا را بالا گرفته و همگی با هم شروع کردند: «اللهم کن لولیک الحجه ابن الحسن، صلواتک علیه و علی آبائه…»

فضای دلچسبی بود. همانطور که انتظارش را داشتم. مردم واقعا دور هم جمع شدند. حقیقتا و صهیونیسم ها از این وحدت و اتحاد چه می فهمند که هر روز به دنبال ترفندهای مختلف جهت ایجاد آشفتگی و دو دستگی هستند؟! من که نمی دانم!

دوربینم سوژه ها را ردیابی می کرد. بچه های کوچک. مردان. زنان. یاد گرفتم که بی جهت شاتر دوربین را فشار ندهم. جایی که نیاز بود، دکمه ی شاتر را بزنم. اینجا هر شاتری را که می زدم، حس می کردم که دارم انقلاب را زنده تر می کنم. شاید سخن گزافی باشد، اما حس بود و حس خوب هم که بد نیست!

پرچم بزرگ با عرض یک متر را از بین جمعیت عبور دادند. به دنبال جا برای عکس گرفتن از سیل جمعیت بودم. دکه ای همانجا بود که رفیقم مسئولش بود. رفتم و سلام کردم که چطور می توانم از بالای دکه ات عکس بگیرم؟! دیدم آهی کشید! لبخندی زد! گفتم خب مگر چه گفتم؟! باز سکوت کرد و آه می کشید! باز گفتم خب چه شد؟! گفت این غرب چرا نمی خواهد بفهمد! در لم گفتم یا خدا! این دیگر فازش چیست! اصلا فکر  نمی کردم اهل این طور حرف زدن ها باشد. اما به نظرم جالب بود. جایی را در جلوی دکه اش برایم باز کرد و دستم را گرفت و به بالا هُلَم داد. سریع چندتا عکس گرفتم و پایین آمدم.

جمعیت حرکتش را آغاز کرد. مردم شعار می دادند:

این همه لشکر آمده / به عشق رهبر آمده

ای رهبر آزاده / آماده ایم آماده

مفسد اقتصادی / اعدام باید گردد

شعارهای جدیدی هم می دادند اما یادم نیست! دویدم رفتم سوار ماشین خبرنگاران شدم. جایی که بتوان راحت تر از جمعیت عکس گرفت. آنجا هم چندتا گرفتم. جالب است که در چنین مواقعی مردم دوست دارند که بدون هیچ گونه ریا و منتی با پلاکارد به دست دیده شوند. می خواستند با مشت های گره کرده دیده شوند. می خواستند جهان را به لرزه در آورند. می خواستند اعلام کنند که ما ۸ سال برای دفاع از حیثیت و غیرت و آبرو و شرف و دین و ایمان و وطنمان جنگیدیم، حال اجازه نمی دهیم که عده ای مجهول الحال به راحتی این همه جان فشانی را از ما بگیرند. حتی نمی گذاریم که گوشه ی طمعی به این سرزمین پهناور داشته باشند.

من شکستن تحریم را در چشمان این مردم دیده بودم. خدا به این مردم صبر را عطا کرد. در همین حین بود که دیدم خبرنگار صدا و سیما گفت: «آقا دستت توی کادر دوربینه»!! گفتم باشد باشد! امان از دست خبرنگاران صدا و سیما که همیشه باید به خبرنگاران سایت های خبری به هر نحوی که شده یک گیری بدهند! داشتیم عزت را می دیدیم که زد همه چیز را خراب کرد!

به مقصد رسیدیم. مجری هم شروع کرد به شعار دادن. مجری بعدی هم که کمی معروف تر است او هم شروع کرد به شعارهای کوبنده دادن. این مجری هروقت میکروفون را به دست می گیرد، حس میکنم ستون فقرات آمریکا و انگلیس و اسرائیل در حال شکستن است! خیلی قدرتمند و قوی شعار می دهد و مطمئن هستم که اگر ترامپ کنارش می بود، حتما خفه اش می کرد!!

از ماشین پیاده شدم. سوژه هایم را گرفته و در قاب دوربینم حک کردم. باز کوتاه نیامدم. دنبال جای بلندتری می گشتم که کل جمعیت را ببینم. به ساختمان های بالای سرم نگاهی کرده و ناخودآگاه دیدم که چند خبرنگار بر بالای دو تا از ساختمان ها هستند. از بین جمعیت رفتم و خودم را هر طور که شده بود به ساختمان رساندم. آن قدر هول شده بودم که وقتی در حال بالا رفتن از پله ها بودم، در یکی از پله ها پایم گیر کرد و نزدیک بود خودم با دوربینم با کله بروم توی دیوار! خدا را شکر به خیر گذشت.

رفتم بر بام یک ساختمان فکر کنم ۵ یا ۶ طبقه. اولین تجربه ی عکاسی ام از ارتفاع بالا بود. سیل عظیمی از جمعیت را دیدم. بی نظیر بود. خیلی جمعیت آمده بود. وقتی که پایین بودم، همه را نمی توانستم ببینم. هم عکس گرفتم هم فیلم. جمعیت متحیرم کرد. چند روز قبل تر یعنی نهم دی ماه جمعیت زیادی در مصلی امام خمینی جمع شده بودند اما قطع به یقین می گویم جمعیت امروز، حدأقل سه برابر جمعیت مصلی بود. این به من فهماند که مردم خیلی غیرتی تر از گذشته شدند و به این راحتی ها کوتاه نمی آیند. عکس ها را گرفتم و دیدم که صدای پشت میکروفن تغییر کرد. حس کردم آیت الله ملک حسینی است. خیلی جذاب و حماسی حرف می زد. باز هم دویدم رفتم در دل جمعیت.

دیدم که  مجری بود. همین که رسیدم آیت الله شروع به صحبت کرد. حدود نیم ساعت تا چهل دقیقه. جذب صحبت هایش شدم. اصلا دیگر به دنبال سوژه نمی گشتم. گفتم نمی خواهم این سخنرانی را از دست بدهم آن هم در این جمعیت.

معلوم بود که خیلی دلخور و ناراحت است. از دست برخی نابرابری ها. فسادها. وضعیت اقتصادی. از مجریان تحت امر. از هم تیپ ها و هم لباس های خودش. از همه به طرز رندانه ای هم شکایت کرد و هم آفرین گفت. می گفت اگر ما سخن مردم را داد می زدیم، وضعیت اینطور نمی شد. از اعتراض ها حمایت کرد اما از اغتشاشات نه. می گفت که این اغتشاشات را نسلی به وجود آورد که زادگان ناپاکی بودند. می گفت این انقلاب گاها به پالایش نیاز دارد. صبحت های ایشان در یک خبر جداگانه کار شد. دیگر اینجا چیزی نمی گویم.

سخنرانی تمام شد و یک قطع نامه ای خوانده شد و جمعیت در همان حین در حال پراکنده شدن بود. من هم عجله داشتم و باید به جلسه ای می رسیدم و همچنین باید گزارش را کار می کردم. داشتم با عجله می رفتم که یک مردی را دیدم با پسری کوچک به همراه همسرش ایستاده بودند. گفت آقا یک عکسی از ما بگیر! گفتم چشم. در جمع های اینچنینی معمولا افراد زیادی پیدا می شوند که می گویند از ما عکس بگیر. من هم سوال می کنم عکس بگیرم که چه شود؟! و معمولا پاسخی هم ندارند! اما من می دانم برای چه می گویند. می خواهند که دیده شوند که ما با جان و مال و فرزندانمان هستیم. هستیم بر آن عهدی که بستیم. هستیم تا آخرین قطره ی خون. هستیم تا حماسه ها بیافرینیم…

 

گزارش از سید سعید هاشمی