علاوه بر این نهادها لازم است «مرداب دانشجویی» کهگیلویه و بویراحمد به این سؤال پاسخ دهد که در طول چند دهه گذشته چه اقدامی در جهت مبارزه با این نژاد پرستی علنی و آشکار داشته است و در جهت نکوهش این نگاه به یادگار مانده از طاغوت و عصر جاهلیت چه برنامه ریزی هایی اجرا نموده است و البته دستگاه عریض و طویل ارشاد، که از وظایف ذاتی اش بررسی معظلات فرهنگی و تلاش در جهت رفع آنهاست

سایت مردم استان (ک و ب)- سید ؛ در میان که در پی جنگ جهانی دوم و بعد از قرارداد فی مابین «کهگیلویه و بویراحمدی ها» و «قشقایی ها» وارد بویراحمد شدند، شخصی بود به نام «» که « کارمند فنی بود». نام مستعار «کنستانتین»، «اسکندر» بود که مردم بویراحمد او را «» می نامیدند.تخصص وی تعمیر بیسیم، اسلحه و «موتور برقی» بود که برای راه اندازی بیسیم و ارتباط با آلمان از آن استفاده می کردند.اسکندرخان همچنین به چند زبان تسلط داشت و حتی می توانست به چند لهجه مختلف اقوام ایرانی صحبت کند. بعد از آنکه «محمد بهمن-بیگی» به نمایندگی از ایلخان قشقایی به بویراحمد آمد و را با خود برد «اسکندر خان» ( کنستانتین) با آنان نرفت و در چیتاب ماند و در آهنگری «استاد اسد آهنگر» مشغول به کار شد. همانجایی که توانسته بود قطعات مورد نیاز آلمانی ها را تولید کند. «حاج عطا طاهری» در کتاب جاودانه «» در مورد عاقبت این جاسوس ماهر و کارکشته آلمانی مطالبی را آورده اند که عینا از این کتاب نقل می شود:
«از اسکندر خان چند روزی خبری نبود بعد اطلاع یافتیم که در کارگاه استاد اسد آهنگر سکنا گزیده است و با هم طبق قراردادی به ساختن ابزار و آلات فلزی مشغولند علاوه بر تهییه لوازم ضروری خانواده ها به تعمیر تفنگهای خراب و شکسته می پردازد و لوله مسلسل های بیست تیر بدست آورده از جنگ سمیرم را به تفنگ تبدیل می کند و دستمزد خوبی می گیرد کم کم چو افتاد که اسکندر خان با دختر اسا اسد غربت(آهنگر) نامزد شده است. او با شرکت در ابزارسازی اسا اسد غربت و نامزد شدن با دخترش از اهمیت و وقار افتاد. مردم پنداشتند که وی هرگز آلمانی نبوده بلکه از نژاد و دسته غربتها و کولی ها بوده است و الا با آنها می رفت.( غربت ها و مهترها(مطرب ها) و خطیرها(سلمانی ها) جزو طبقه فرودین جامعه ایلی بودند که دیگر قشرها خویشاوندی آنها را دون شان خودمی دانستند، درون قشر با طبقه خود همسر گزینی داشتند.) کم کم شخصیت و هویت بیگانه بودنش کم رنگ گردید و فراموش شد و توانست در گمنامی به سر برد!».(- صفحه ۳۵۲).
این روزها که مراسمات فاتحه‌خوانی‌های مجازی برای درگذشت «» رهبر فقید سیاه‌پوستان را می خواندم، دغدغه‌ای قدیمی را به خاطر آوردم که از کودکی همراه من بود، که چقدر نوشتن از آن برایم سخت است، نه از این باب که نمی‌دانم چه می‌خواهم، بل از این جهت که شکستن تابوی حک شده بر ذهن و روحم سخت و جانکاه است. تابویی که بیان آن اعتراف دردناکی بر این است که من یک نژاد پرست بوده ام.
در طول سالها معلمی‌ام در مراکز آموزشی مختلف در بویراحمد و دنا به صحنه هایی برخورده ام که بیاد آوری شان برایم کابوسی دردناک است.در طول تمام آن سالها، بوده اند دانشجویان و دانش آموزان ممتازی که وقتی از آنان در خصوص طایفه‌شان پرسیده‌ام عرق شرم بر پیشانی‌شان نشسته است و با نیشخندها و طعنه های دیگر همکلاسی هایشان مواجه شده اند، با طعنه های نوجوانان و جوانانی که در سالهای آرمانگرایی و عدالت‌خواهی‌شان به دلیل تربیت سازمان‌یافته ایلی و طایفه‌ای، به انسانهایی بی‌رحم بدل گشته بودند.
سؤالی که همیشه ذهنم را در این خصوص مشغول کرده‌است این بوده که من تا کی می توانم به این پستی و رذالت درونی ام ادامه دهم و سکوت پیشه کنم.
پانزده روز بعد از اشغال لانه جاسوسی آمریکا در سال پنجاه و هشت، وقتی نسلون ماندلای سیاه‌پوست، تنها به جرم مبارزه با تبعیض نژادی در سلولش در «زندان جزیره روبین» در حال نوشتن دفاعیه‌اش بود، رهبر بزرگ و عدالت‌خواه ایران، «حضرت روح‌الله(ره)» دستور آزادی «سیاه پوستان سفارت» را صادر نمود، تا چهره مهربان انقلابیون ایران را که احترام به نژادهای مختلف بود به جهانیان نشان دهد.
درست در همان روزها، نهادهای انقلابی همزمان با دیگر مناطق کشور در استان ما هم در حال شکل گیری بود. در قوانین استخدام این نهادهای برخاسته از انقلاب ۵۷، تنها وابستگان به رژیم سابق که شامل عناصر ساواک می شد، از استخدام منع شده بودند. اما در وضع متفاوت بود.کهگیلویه و بویراحمدی ها که هر روز و هر روز در خیابانهای محدود یاسوج و گچساران و دهدشت راهپیمایی های آتشین راه می انداختند، وقتی شبها در «اتاقهای گزینش» دور هم می-نشستند تا صلاحیت درخواست دهندگان را بررسی کنند. در کنار قوانین رایج، قانونی نانوشته را هم اعمال می کردند و آن، سخت گیری در استخدام طوایفی بود که حاج عطا طاهری در کتاب کوچ کوچ خود از آنان نام برده است(و برای نمونه قسمتی از آن درابتدای همین مطلب آمده است). تبعیض هایی که در جای جای آن کتاب ارزشمند «کی عطا» را می آزرده است. این در حالی بود که مهمترین طوایفی که از یوغ دوران طبقه گرای سلطنت منحوس پهلوی و عمال خائنش رهیده بودند، همین «شهروندان درجه دو» بودند. شهروندانی که در طول هزاران سال نسل به نسل موظف به انجام وظایفی تعیین شده بودند و یک استثمار تاریخی آنها را به «انزوایی تحمیلی» مجبور کرده بود. انزوایی که ساختار آموزشی هم -از آغاز تاکنون- کوچک‌ترین تلاشی در جهت شکستن چهارچوبهای آن انجام نداده است و این انزوای تاریخی باعث گشته که فرزندان با استعداد و سختکوش این «شهروندان درجه دو» هنوز هم ( بعد از گذشت قریب به چهار دهه، از بزرگ ترین انقلاب عدالت خواهانه و معنویت گرای تاریخ بشر، به جای ادامه تحصیل، تربیت انقلابی و ایفای نقش مؤثر در انقلابی که متعلق به آنان است و برای آزادی آنان از بند استثمار ایجاد شد)، برای گذران زندگی به همان مسیری بروند که اجدادشان رفت( که اگرچه شغل اجدادی این هم استانی های شریف هیچ اشکال و عیبی ندارد) و به همه اینها باید این موضوع را هم اضافه کرد که دوست داشتن و تشکیل زندگی برای آنان در دایره ای محدود خواهد بود. (موضوعی که آقای طاهری در مطلبی که به نقل از ایشان در بالا آمده است به آن اشاره نموده اند).
در تمام این سالها یکی از مهمترین نگرانی هایم در قبال تربیت فرزندانم این بوده که، روزی که فرزندانم از من در خصوص این «شهروندان درجه دو» سؤال پرسیدند چگونه آنها را قانع کنم، من که همیشه و در هرحال تلاش نموده ام که آنها به اصل انسانیت به دور از هر نژاد و رنگ و قبیله ای احترام بگذارند و برابری و آزادی را در مکتب پیام آور عدالت و آزادگی حضرت محمد مصطفی(ص) بیاموزند. پیامبری که اذان گویش یک برده سیاه پوست بود و یار و یاور همیشگی اش ! او که تنها مؤلفه ای که هیچگاه در تصمیم گیری هایش مؤثر نبود، نژاد بود و رنگ پوست.
اگرچه پیکان اصلی اتهام به سمت «ما هم استانی» های این «شهروندان درجه دو» کشیده شده است.اما نمی توان از کاهلی نهادهای انقلابی چون کمیته امداد و بهزیستی گذشت( که همچون یک دستگاه خودپرداز بانک تنها کارهایی را انجام می دهند که برای آن برنامه ریزی شده اند)این نهادهای انقلابی اگر خود را در مقابل مردم پاسخگو نمی دانند، حداقل در مقابل خدای خویش باید پاسخ دهند، که در طول چهار دهه گذشته برای توانمند سازی و هدایت فرزندان این شهروندان محترم کهگیلویه و بویراحمد ( که در یک حصار ایلی محصور شده اند و همین حصار، همچون یک «زندان مجازی» اجازه رشد و بالندگی را از آنان گرفته است) چه برنامه هایی داشته اند و چه راهبردهایی را تدوین نموده اند.
علاوه بر این نهادها لازم است «مرداب دانشجویی» کهگیلویه و بویراحمد به این سؤال پاسخ دهد که در طول چند دهه گذشته چه اقدامی در جهت مبارزه با این نژاد پرستی علنی و آشکار داشته است و در جهت نکوهش این نگاه به یادگار مانده از طاغوت و عصر جاهلیت چه برنامه ریزی هایی اجرا نموده است و البته دستگاه عریض و طویل ارشاد، که از وظایف ذاتی اش بررسی معظلات فرهنگی و تلاش در جهت رفع آنهاست( و چه خوب شد که این دستگاه هیچ گاه وارد این حوزه نشدهاست که بلایی بر سر آن می آورد که بر سر مابقی حوزه های فرهنگ آمده است). (از صدا و سیمای استان نیز نمی توان انتظاری داشت که تعداد بینندگانش از تعداد کارمندانش کمتر است).
البته لیست رفتارهای نژاد پرستانه صرفا محدود به این «شهروندان درجه دو» نیست، بلکه طایفه گرایی افراطی، نگاه تحقیر آمیز به کارمندان شریف غیر بومی در ادارات استان در طول چند دهه گذشته – به گونه ای که آنها خود را «شهروندان درجه دو» می دانسته اند- و… همه و همه نشان دهنده رگه های نژاد پرستی در رفتارها و شاهکله ذهنی ماست.
پس بیایید به جای برپایی مراسم فاتحه¬خوانی جهت درگذشت اسطوره مبارزه علیه نژادپرستی، به دنبال ماندلایی در استان خود بگردیم. ماندلایی که استانمان حسرت داشتنش را دارد.