- اخبار ، اخبار سایت ، دفاع مقدس ، وصیت نامه ها
- جمعه 6 فوریه 2015 - 12:02
وصیت نامه شهید احمد عوض زاده
کدشناسایى :۱۵۳۸۴۳۹کدبایگانى :۶۷۱۴۰۲۶نام :احمدنام خانوادگى :عوضزادهنام پدر :شیرخانتاریختولد :۰۶/۰۴/۱۳۴۶ش.ش :۱۲۶۸محلصدورشناسنامه :گچساران تاریخ شهادت :۳۰/۰۲/۶۷نوع حادثه :حوادثمربوطبهجنگتحمیلىشرح حادثه :رفتوبرگشتبهخطمقدم-تصادفخودروباخودرواستان :بنیادشهیداستانکهگیلویهوبویراحمدشهر :ادارهبنیادشهیدگچسارانوصیتنامه :% ۱۵۳۸۴۳۹احمد عوض زاده بسم رب الشهداءعنوان خاطره : زیارت حضرت دانیال در شهر شوش خوزستان در سال ۲۸/۴/۶۳ در سن ۱۵ سالگی تصمیم گرفتم با توجه به صحبت برادر شهیدم در مورد جبهه […]
کدشناسایى :۱۵۳۸۴۳۹
کدبایگانى :۶۷۱۴۰۲۶
نام :احمد
نام خانوادگى :عوضزاده
نام پدر :شیرخان
تاریختولد :۰۶/۰۴/۱۳۴۶
ش.ش :۱۲۶۸
محلصدورشناسنامه :گچساران
تاریخ شهادت :۳۰/۰۲/۶۷
نوع حادثه :حوادثمربوطبهجنگتحمیلى
شرح حادثه :رفتوبرگشتبهخطمقدم-تصادفخودروباخودرو
استان :بنیادشهیداستانکهگیلویهوبویراحمد
شهر :ادارهبنیادشهیدگچساران
وصیتنامه :%
۱۵۳۸۴۳۹
احمد
عوض زاده
بسم رب الشهداء
عنوان خاطره : زیارت حضرت دانیال در شهر شوش خوزستان در سال ۲۸/۴/۶۳ در سن ۱۵ سالگی تصمیم گرفتم با توجه به صحبت برادر شهیدم در مورد جبهه و جنگ و فرمایشات امام(ره) که فرمودند رفتن به جبهه یک امر واجب است تصمیم را قطعی کردم که حتماً باید به جبهه بروم در آن موقع برادر شهیدم در جبهه بودند نزدیک به خرمشهر مقر تیپ یعنی تیپ المهدی بود که در آنجا شب و روز بصورت مداوم آموزش می دیدم که آماده عملیات بشوم .یک روز تصمیم گرفتم که مرخصی شهری بگیرم و به قصد حمام و وسایل گرفتن به شهر بروم آن روز سر جاده ایستاده بودم که بروم شهر آمد و رفت ماشینهای جنگی خیلی شلوغ بود بعد از چند دقیقه ای که ایستاده بودم یک ماشین مایلر گذشت در پشت أن یک نفر مرا صدا زد به یکباره گریه ام گرفت دیدم برادرم است ماشین ایستاد و من سوار شدم در عقب ماشین برادران بسیجی زیادی بود همدیگر را در آغوش گرفتیم و همدیگر را بوسیدیم بعد از چند ساعتی که به شوش رسیدیم رفتیم سر رودخانه کرخه حمام کردیم و آمدیم زیارت خاطره ای که هیچ وقت یادم نمیرود موقع زیارت برادرم آنقدر گریه کرد که فکر کردم که دیوانه شده در آن موقع خوشحال شدم که برادری به این صورت دارم در موقع برگشتن یک عکس یادگاری گرفتیم و به من توصیه کرد که نماز و عبادت را فراموش نکنم این جنگ نعمت بزرگی است برای خودسازی و خود شناختن.و از همدیگر خداحافظی کردیم و رفتیم.
چنان نماز شب را به من یاد داده بود در آن سفر که شب رفتم بیرون و به دقت نماز شب را خواندم و گریه کردم خوشحال بودم که برادرم در کنارم می بود و مسائل نماز و احکام را بیشتر به من یاد می داد خیلی خوشحال شدم که نماز شب را می توانم بخوانم و به خدای خودم نزدیکتر شوم در آن شب برادرم را خیلی دعا کردم برادری که برای من خیلی نعمت بزرگی بود.روحش شاد و یادش گرامی باد.
خاطره دوم :در خط أبادان
در سال ۲۷/۱/۶۴ در جبهه آبادان در گردان زرهی مشغول خدمت در لباس مقدس بسیجی بودم در آن موقع عملیات مقدماتی یک بود چنان بر دشمن آتش ریختیم که جهنمی از آتش بود در موقع استراحت در زیر یک بانک نزدیک به یکی از آب راههای فرات بودم شب را در آنجا استراحت کردیم صبح یکی از بچه ها آمد و گفت بچه ها میرزا کوچک خان جنگلی آمده گفتیم اون که شهید شده گفت خودم دیدمش بعد از چند لحظه ای یکی از بچه ها گفت که با تو کار دارد و تو را می خواهد گفتم من را خیلی خوشحال شدم موقعی که آمدم جلو درب زیرزمین بانک با یک چهره مظلومانه ای برخورد کردم پیش خودم فکر کردم که این کیه نزدیکتر که آمدم دیدم برادرم است خیلی خوشحال شدم بعد از چند لحظه ای که بیرون ایستاده بودیم چند تیر مستقیم به طرف ما شلیک شد.فاصله ما تا خط عراق کمتر از ۵۰۰ متر بود بیک باره برادرم گفت بیا دنبالش راه افتادیم و به خط مقدم رفتیم یک قبضه اسلحه آرپی چی برداشت و گفت گلوله بردار من موشک های آرپی چی را بر می داشتم و فرج سوار می کردم و به برادرم میدادم چند سنگر از آنها را منهدم کرد فاصله ما از آن نقطه تا سنگرهای عراق کمتر از ۳۰۰متر بود آنقدر گلوله زد زد در سنگرها که بیک باره صدای یک زن را فهمیدیم که با زبان ایرانی فریاد میزد در آن زمان بیشتر ناراحت شد و خیلی از آن سنگر ها را منهدم کرد بعد گفت برویم در زیر زمین بانک در آن فاصله کم خمپاره زیاد می زد عراق . به مقرمان در بانک رسیدم موقعی آمدم از گوشهایمان خون می آمد بچه ها برادرم را خیلی بوسیدند و تشویق کردند فرمانده گردان زرهی آمد و گفت کی بود برادرم را نشان دادند و گفتند اون بود برادرم را بوسید و خیلی خوشحال شد و گفت آفرین تمام سنگرهایشان را منهدم کردی من از گوشه دیگر خط نظاره گر بودم آفرین بر تو که رزمنده واقعی امام زمان هستی بعد از آن که یورش جوانمردانه پیش هم نشستیم و گفت تازه که آمدم پیش تو ماشینم چپ شده و پای راستش زخم و جراحات می داشت خیلی ناراحت شدم و گفتم برادر پیش من بمان من به تو احتیاج دارم گفت من خودم فرمانده یکی از یگانها هستم و باید برگردم به یگان خودم یک چهره نورانی و محاسنی بلند داشت در آن موقع و بعد خداحافظی کرد و رفت به یگان خودش بچه ها خیلی خوشحال بودند فرمانده می گفت حسینعلی تو برادر یک رزمنده واقعی هستی باید جوانمردانه و شجاعانه از میهن و ناموس و دین دفاع کنی اون که خودش به تنهایی یک گردان است پاسدار واقعی امام زمان است خیلی خوشحال شدم ایشان چنان لباس می پوشید که من که برادرش بودم رویم تأیید می گذاشت با یک بدن ورزیده ولباسمنظم خوشا به مالش که راه سالار شهیدان را ادامه داد تا شهید شد .
بسم الله الرحمن الرحیم
بنام خداى مهربان رئوف و بخشنده اى که دریاى بیکران کرامت و لطفش بنده اى گناهکار چون من را رخصت مى دهد تا خود را از بارگناهانى که بر دوشم سنگینى مى کند ، بشویم و کمکم مى کند که در پرتو ذاتش در صراطش حرکت کنم ، اما متأسفانه زمین شوره قدر باران را نمى دارند ، و من هم با آن همه لطف و رحمت بى کران او هنوز غرق گناهم ، و در شکر و سپاس نعمتها یش تنبل و کاهلم ، و به راستى که ان الانسان لفى خسر . اگر اراده قادر متعال برکشتن من بوسیله دشمن قرار گیرد . باز هم جزشرمسارى و خجالت در مقابلش جوابى ندارم . که مرا هم از چنین فیض عظیمى برخودار ساخت . به هر حال امیدوارم خداوند مرا مورد عفو و بخشش قرار دهد و به فضل و کرامتش و همچنین به وسیله دعاى خیرپدر و مادرم و به برادران و خواهران مرا نیز در زمره شهدا محسوب بدارد و و به تبار حسینیان واصلم گرداند تا محشور با آنان باشم . و روحم را از کالبد خسته ام به سد ره المنتهى عروج بخشد انشاءالله تعالى – الهى عاملنا بفضلک ولا تعاملنا بعدلک – از پدر و مادرم امید عفو دارم ، و مى خواهم که فصور و خطاهاى ؟؟؟ کوچکشان را چشم پوشى کنند و من را از دعاى خیر خویش بى بهره نسازند که دعاى خیر و رضایت آنها مرا در رسیدن به لقاى پروردگار یارى خواهد داد و. و همچنین برادران و خواهران دینى مرا ببخشید و برایم دعاى خیر کنید . که لطف و محبت آنها در خشنودى خداوند نسبت به من بى اثر نیست . و جسارت اینکه بعنوان یک فرد پرد ومادر و برادران و خواهران خویش را مورد عنایت و خطاب قرار مى دهم ندارم و ولى بعنوان یک مسلمان حق دارم که به آنها توصیه بکنم و وصیتى ، که پدر و مادرم ، عزیزانم ، برادران و خواهرانم ، کفران نعمتهاى الهى ، که یکى از آنها وقوع انقلاب الهى اسلامى تحت رهبرى امام روح الله ، و بافداکارى با بیش از شصت هزار شهید مى باشد . باعث خواهد شد که باز نتیجه ظلم و تعدى و تباهى ؟؟؟ جهان را براى مدتى طولانى تر بفشارد ، و ما را به زیر یوغ بندگى طاغوت دیگر بکند . پس این نعمت را پاس بداریم و از دست آوردهاى آن حراست کنیم . و براى تحقق اهداف عالیه آن از هر گونه فداکارى و ایثار دریغ نورزیم . انشاءالله بیدار باشیم که ا گر روزى خواستند با تشکیل سقیفه ؟؟؟ ساعده دیگر انقلاب را از مسیرش منحرف کننددر مقابل آن بى تفاوت نباشیم ، اگر روزى یکى از هبران ناخلف حضرت امام حسین (ع) را .

