هوا خوب بود. داشتم پیاده به سمت خونه می رفتم که در وسط راه چشمم اوفتاد به چندتا پتو و تشک و یک قالی و مقداری خرت و پرت و یک زن و چند تا بچه که کنار وسایل نشسته بودن.

به گزارش مردم استان به نقل از هفته نامه جوان:

این داستان واقعی است
هوا خوب بود. داشتم پیاده به سمت خونه می رفتم که در وسط راه چشمم اوفتاد به چندتا پتو و تشک و یک قالی و مقداری خرت و پرت و یک زن و چند تا بچه که کنار وسایل نشسته بودن.
آشفته و خسته و رنگ پریده بودند. جلو رفتم و پرسیدم ببخشید خانم مشکلی پیش اومده می تونم کمکتون کنم؟ خانمه با صدایی گرفته  نگاهی حسرت آمیزبه کودک شیرخوارش کرد و گفت: صاحبخانه بیرونمون کرده. گفتم چرا؟ گفن: چون پول کرایه خونه نداشتیم که بدیم. دلم گرفت. ناخودآگاه به سمت دخترک ۵ ساله که رو پتو نشسته بود رفتم و گفتم خانم کوچولو بابات کو؟ با نگاهی کودکانه و معصوم اول به خیابان  زل زد  و بعد یک دفعه برق از چشم اش پرید و گفت بابام؟ بابام رفته درهای ماشین رو بیاره و به ماشینش وصل کنه بعد بیاد دنبالمون تا بریم خونه. ابوالفضل ۱۲ ساله یهو با گریه داد زد: بابایی در کار نیست خانم. کدوم بابا؟  بابامون هیچ وقت نیست؟ هر وقت هم میاد من و همین سارا کوچولو رو زیر مشت و لگد سیاه می کنه. سارا هر وقت صدای پای مردی رو می شنوه از ترس اینکه بابا اومده می دوه و میره خودش رو قایم می کنه.
 مادرشان با بغض من رو خطاب قرار داد و گفت: شوهرم خیلی وقته ولمون کرده  به امان خدا و رفته. اون مرد هیچ وقت برای من و بچه هاش حتی یک لقمه نون هم به خونه نیاورده. پسر بزرگم علی از بچگی کارگری کرده بچه م. این فضا و این حرفها برام باور کردنی نبود. شبیه کابوس بود انگار یکدفعه از وسط خیابان های شهر من انداخته بودند گوشه ی جهنم.
با بغض رفتم محمد کوچولوی شیرخواره  رو بغل کردم. ناز و عزیز بود. اما انگار سر و صورتش کج و کوله بود. سعی کردم به روی خودم نیارم اما هی زیر چشمی با دقت نگاهش می کردم. مادرش متوجه شد. گفت بیماره. دکتر گفت از سو تغذیه است. بچه هام همه بیمارن. علی عصبی شده. ابوالفضل تشنجیه. سارا کم خونی داره و شب ادراری. محمد رو هم که می بینی. گریه ام گرفت. نتونستم خودم رو بگیرم راستی راستی زدم زی گریه. گفتم خانم شماره ات رو بده گفت موبایل ندارم. بی خداحافظی از کنار بساطشون را اوفتادم و راه خیابون رو پیش گرفتم و رفتم تا رسیدم به پیتزا فروشی های رنگارنگ شهر. این دفعه برخلاف همیشه چقدر بوی غذا هاشون بد بود. زنگ زدم به چند تا از دوستام توی یکی از  کانونهای جهادی فعال و خوش نام و از شون خواستم بیان  و به این خانواده رسیدگی کنند… الان هم بچه ها در حد توانشون پیگیر خانه و بیماری این خانواده اند.

منبع هفته نامه جوان