در پی درج گزارشی خبری در رسانه های استان با عنوان «در زادگاه حسین پناهی چه خبر است؟» در خصوص محروم بودن مردم روستای «دژکوه» (زادگاه مرحوم حسین پناهی )در بخش سوق از توابع شهرستان کهگیلویه از نعمت آب آشامیدنی سالم و استفاده از آب چشمه ای که حیوانات روستا هم از آن استفاده […]

 
در پی درج گزارشی خبری در رسانه های استان با عنوان «در زادگاه چه خبر است؟» در خصوص محروم بودن مردم روستای «» (زادگاه مرحوم )در بخش سوق از توابع شهرستان کهگیلویه از نعمت آب آشامیدنی سالم و استفاده از آب چشمه ای که حیوانات روستا هم از آن استفاده می کنند، سید با الهام از اشعار مرحوم پناهی شعری را در این خصوص سروده است که در پی می آید:
سلام!
خداحافظ!
در دژکوه اگر آب یافتید
بر این دو اضافه کنید
تا بل درمان شود
شانه های تاول زده «نازی»
از جای قمقمه آب!
من دژکوه را دوست دارم
اما از بی آبی می ترسم
حسین پناهی را دوست دارم
اما از شاعرها می ترسم
چشمه ها را دوست دارم
اما از تب مالت می ترسم
سوق را دوست دارم
اما از جاده هایش می ترسم
دیگر نمی گویم: گشتم نبود، نگرد نیست
بگذار صادقانه بگویم
اتفاقا بودجه بود فقط مال «نازی» نبود
شما بگردید لابد مال شماست
مدیران اصطلاحاتی دارند که «نازی» نمی فهمد
«نازی» مشکلاتی دارد که مدیران نمی فهمند
نفهمی بد دردی است
بیانیه داده است آب و فاضلاب:
«چه مهمان بی درد سری ست حسین پناهی
نه به دستی ظرفی را چرک می کند
نه به حرفی دلی را آلوده
تنها به شمعی قانع است
و اندکی سکوت
دژکوه با همچنین ساکنانی به آب نیاز ندارد»
من حسین نیستم
پناهی هم نیستم
اما شعرهای من هم برای نازی است
کهکشانها کو زمینم؟
زمین کو وطنم؟
وطن کو دژکوه ام؟
دژکوه کو مادرم؟
مادر کو آب؟
آهای مادر بزرگ
گم شده است در هیاهوی چشمه
آن قمقمه آبی را که به دست نازی داده بودی
در اولین حمله بچه های روستا
قمقمه اش
بر ایوان سنگ و سنگ شکست
نازی چشم نخورده است
تشنه است
چه کند؟
ها چه کند نازی؟
اصلا ما چرا می فهمیم؟
ما چرا می پرسیم؟
ما چرا می بینیم؟
من حسین نیستم
پناهی هم نیستم
«نازی» هم چشم نخورد
از تشنگی مُرد.
 سیدیوسف مرادی