به وجودت غبطه می خورم ای آنکه چه نان ها از سفره ی بی بخل تو تناول شده است. اینک ای همه سخاوت، سفره ی دعا برایت پهن می کنم.

– اردلان عربی :آنگاه که به کلاس قدم می گذاری، خورشید با اشعه های طلایی رنگش فضای چادری کلاسمان را روشن می کند، شکوفه ها می شکفند، ‌لبخند و تبسّم فضای کلاسمان را پر می کند. زبان که به سخن می گشایی، بهار با نسیم نفسهایش پاییز وجودمان را جارو می زند. مهربانی برخاسته از قلب صاف و زلالت، دلها را به طراوت،‌ پاکی و پاکیزگی می خواند. عاطفه، ‌محبت، ‌مهربانی و صداقتت، مسیر خانه تا مدرسه را آسمانی می گرداند تا در آن، به سوی بهشت به پرواز درآییم.حوله ی نرم سرانگشتانت که در اولین روز مدرسه، مروارید های اشکم را از گونه هایم پاک کرد، نهر مهربانی در کالبدم جاری نمود.دستهای گرم و لطیفت، تابلوی زیبای عشق را در پهنه ی دشت های عاطفه و احساس ترسیم می کند.

اینهاست که باید بگویم معلمی شغل نیست، ‌ذوق،‌ هنر و توانمندی است.

معلم خوبم یادم می آید گچ سفید به دستم دادی تا تاریکی جهل از سیاهی لوح وجود با الفبای روشنی بزدایم.ریسمانی از تار و پود الفبا در کلاس وجودم آویختی تا با تمسّک به آن، مسیر پرفراز و نشیب زندگی را به سلامت بپیمایم.

این ها تنها بخش کوچکی از هنر زیبای معلمی است. هنرهایی که برآنم داشت تا در آستانه ی برای شما معلم خوب عشایری ام بنگارم، ‌از وجود گهربارت بنویسم تا بدانی که دانش آموز عشایری قدرشناس معلمان توانای خویش است. معلمانی که در ایل می درخشند، ‌با ایلند، ‌با ایل کوچ می کنند، ‌با ایل می مانند و برای ایل معلّمند، ‌مشاورند، ‌بهداشتیارند، ‌یار و یاورند و…

معلم خوب عشایری ام!

بهار را می مانی که در پس زمستان نادانی طلوع می کنی و نسیم حیات بخش خویش را در دشت ایل جاری می کنی.

کلامت پنجره های امید را در افق نگاهمان می گشاید. مشق ادب را بر ما تکلیف می کنی تا در جمع، شهره ی نجابت باشیم.

ای صبح روشن دانایی! انگشتان اشارتت بر لوح سیاه کلاس، اشعه های نورانی خورشید را ماند که بر دل تاریکی می تازد و روشنی می آفریند .

معلم خوبم، ای همه بخشندگی! جز تو چه کسی سبد زندگیم را از نور و روشنایی لبریز می کند؟!
در چشمه ی زلال کلام نابت آبتنی می کنم ، ‌رذایل از تن می زدایم تا همه جا عطر خوش بوی تو را بپراکنم. و از خاطرات زیبای تو می نویسم تا بدانند که تو را چون خاطره های ایل دوست دارم.

ای نقاش زیباییها! تو بر صفحه ی سفید دلم نقش های نکو زدی؛‌ نقشی از پاکی،‌ مهر،‌ محبت،‌ نقشی از استواری و ماندگاری،‌ نقشی از هستی و بودن و نقشی از تمام زیباییها.

حسادت را در وجودت راهی نیست، ای آنکه آرزوی وجودت، نمره ی بیست تمامی شاگردانت است. به وجودت غبطه می خورم ای آنکه آرزوی موفقیت شاگردانت در تمامی مدارج علمی و زندگی را داری و در هر محفل و مجلسی از آن داد سخن می دهی.

به وجودت غبطه می خورم ای آنکه چه نان ها از سفره ی بی بخل تو تناول شده است. اینک ای همه سخاوت، سفره ی دعا برایت پهن می کنم.

این روزها که ردای زیبایت پوشیده ام و شما در پس تحمل سختیها و مرارت های ایل از ییلاق تا قشلاق، با امکانات محدودِ کلاسِ چادری ایل سر کرده ای و ساخته ای و سفیدی موهایت، روشنی ضمیر وجودت را به چهره بخشیده، بدان که کریمی و شایسته ی تکریم. در تکریم و بزرگداشت مقامت، تو را به شمع و سوختن، مانند نمی کنم چرا که هستی بخشی چون خالق خویش. از کاستی ها و کمبودها ی مادی زندگیت نمی گویم چرا که خشنودی تو تنها در رضایت و قدرشناسی جامعه از توست.

قدرشناسی از تو قدرشناسی از نور و روشنایی است و پاسداشت تمام خوبیها، ‌ای خوب خوب ! ‌اینها زیبا ترین پاداش برای شماست.

هان، ای که الفبای زندگی را از سرچشمه ی نگاهت آموختم، روزت مبارک…

منبع : عصردنا