- اخبار ، اخبار سایت ، ادارات استان ، یادداشت ، یادداشت سیاسی ، یادداشت فرهنگی اجتماعی
- دوشنبه 29 می 2017 - 05:05
مردانی که در آتش تبعیض سوختند / برای کارگران مظلوم فولاد بویراحمد
اما کارگران فولاد روی تختهای بیمارستان جان سپردند و کسی ککش هم نگزید، احساساتی جریحه دار نشد و حتی هیچکس هم خودش را مقصر ندانست آنگونه که پیداست آن کارگر حقوق نگرفته فولادسوز شده احتمالا مقصر بوده است و البته او هم باید مقصر باشد تا این دوستان مدیر محکم به صندلی هایشان تکیه بزنند و بمانند.
یاسوج۲۴ – پیمان فرامرزی: در بامدادی که کودکی از دوری پدرش خوابش نمیبرد و پدر که با دمپایی کنار کوره فولاد به حقوق نگرفته، به طلب بقالی سر کوچه به شهریه عقب افتاده آموزش فرزندش فکر میکرد ناگهان کوره دلش سوخت و هر چه در دل داشت بر سر روزگار سیاه کارگر فولاد فروریخت.
نه یک نفر، نه دو نفر نه سه نفر که ده نفر زیر تکههای قرمز فولاد ذوب شده سوختند و جزغاله شدند. کوره دلش سوخت اما انسانیت، مدیریت، آن آقای مدیر متوهم از توطئه، آن رسانه شاد و شنگول از انتخابات دلش نسوخت.
نه مردم در پارک آب شمعی روشن کردند و نه مسؤولی که به قولی چمدانهایش را برای رفتن بسته است، حاضر شد سری به خانواده قهرمانهای فولاد بزند، اینجا پلاسکو نبود، حتی یورت هم نبود که یکی عزای عمومی اعلام کند، یکی بر سر و سینه بزند که چرا باید پدری زیر فولاد داغ خاکستر شود و حتی امکانات درمانی هم در شهرش نباشد و پیکر فولاد اندودش را به شیراز و اصفهان اعزام کنند.
چه مرگ غریبانهای! در بامدادی تاریک زیر زبانههای قرمز فولاد ذوب شده بسوزی و کسی دور و برت نباشد، در بیمارستان یک شهر دیگر جان بدهی و حتی ندانی که حقوق چندین ماهه معوقت را به خانوادهات دادهاند که اندک پولی برای کفن و دفنت داشته باشند یا نه!
چه مرگ غریبانهای است وقتی که ۱۰۰ درصد سوختهای و تنها انتظار ملک الموت را میکشی آنوقت فلان مدیرکل مصاحبه بدهد بگوید “کارگران خودشان هم مقصر بودند، چرا نگفتند لباس نسوز ندارند”.
همان مدیرکلی که فکر میکند هر تجمع کارگری برای پایین کشیدن وی از اریکه قدرت است آیا فکر نمیکند در سوختن ده انسان مسئولیتی دارد؟ البته گناهی هم ندارد اویی که زیر اسپلیت خارجی با سرمای فوقالعاده نشسته است، نمیداند و نخواهد فهمید که مرگ با فولاد گداخته یعنی چه!
حادثه کارخانه فولاد بویراحمد کم از پلاسکو نبود، از مرگ چندین سرباز عزیزمان در حادثه اتوبوس هم کمتر نبود، از معدن یورت آزادشهر گلستان هم کمتر نبود، فقط اینجا زبان نبود، درد بود ولی زبانی برای بیان این درد نبود.
آری قهرمان فولاد، رسانه نداشت. نهایت هنر صدا و سیما برای کارگران سوخته فولاد همان مصاحبه ای بود که با رئیس بیمارستان بدون امکانات یاسوج گرفت نه مانند پلاسکو پخش زندهای در کار بود و نه حتی استمراری برای جویا شدن احوال کسانی که روی تخت های بخش مراقبتهای ویژه، امیدی به زنده ماندنشان نبود.
کارگرانی که فولاد تا مغز استخوانهایشان رفته، رسانه هم نداشتند تا جایی که ترکیدن بمب در یک کنسرت لندن بیشتر از فولادسوز شدن ده کارگر در استان بازتاب داشت.
اما کارگران فولاد روی تختهای بیمارستان جان سپردند و کسی ککش هم نگزید، احساساتی جریحه دار نشد و حتی هیچکس هم خودش را مقصر ندانست آنگونه که پیداست آن کارگر حقوق نگرفته فولادسوز شده احتمالا مقصر بوده است و البته او هم باید مقصر باشد تا این دوستان مدیر محکم به صندلی هایشان تکیه بزنند و بمانند.
اینها همه اش از درد بیرسانهای است، پلاسکو نشان داد هرجا که رسانه باشد امکانات، منابع و حتی احساسات آنجاست. تا ماهها بعد از پلاسکو، ایران رنگ و بوی پلاسکو داشت هر روز عدهای از مدیر و کاندیدا گرفته تا مردم عادی گل به دست به آتش نشانیها می رفتند و همدردی میکردند، نه اینکه این کارها بد باشند نه! هدف از بیان آن، مظلومیت قهرمانان فولاد است که چه بینام و نشان سوختند و حالا پیکر دو نفرشان زیر خاک رفته است و در همین مدت از سوختن تا مرگ هم رسانههای ما در جنگ بودند که آن آقای در کابین خلبان نشسته به همراه خانواده به یاسوج آمده یا نیامده و غافل که “این قبر مرده ندارد” و کمی آنسوتر “یکی دارد میسپارد جان”!
قهرمان فولادی ما حتی شانس هم نداشت که سیاسی شود، اگر چند روز قبلتر این اتفاق برایش می افتاد حداقلش این بود که رییس جمهور به بالینش می آمد و نامش در مناظرههای رسانه ملی پخش میشد.
او این شانس را هم نداشت و باید همچون روزهایی که کنار کوره از درد معیشت و ماهها بیحقوقی میسوخت، همانگونه و آرام و بی و نام و نشان میسوخت.
کارگران با فولاد مذاب سوختند و بیمه به طلبش رسید، فورا خبر دادند که حق بیمه را واریز کردهاند، خوب است حداقل جان دادند تا بعد از مدتها دفترچه بیمهشان مهر “تمدید شد” بخورد.
خوب است دیگر همه چیز حل شده از سوختن ده کارگر دولت-بخوانید بیمه- به طلبش رسیده است ولی چه فایده، کودکی که یکسال با وجود پدر شاغل نان نداشته حالا بابا هم ندارد.
چه خون بیرنگی داشتند آن دو کارگر فولاد که جان سپردند، تشییعشان در حد یک خبر منتشر شد و نه یک تشییع باشکوه که در روستاهایشان -بنا به اطلاعات همان خبر- آرام و بی صدا چون سوختنشان به خاک سپرده شدند، گویی که مرگ حقشان بوده باشد، کسی انتظارشان را نمیکشید، جز همان فرزندی که هر روز صبح قبل از مدرسه، پدرش به خانه میآمد.
اما روز آخر خبر پدرش…
آسوده بخواب کودک غمگین، پدر سوخت نه با آتش فولاد که با آتش تبعیض و قدرت دوستی. آسوده بخواب کودک غمگین، دیگر نمیخواهد نگران باشی که بلایی سر پدر نیاید، دل فولاد به حال پدر سوخت، پدر دیگر صبحها به خانه بر نمیگردد.
