- اخبار ، اخبار سایت ، یادداشت ، یادداشت فرهنگی اجتماعی
- چهارشنبه 15 مارس 2017 - 07:03
” لطفا کبری خانم باشید “
از اون به بعد ما دیگه هیچ وقت تو مدرسه کتک نمی خوردیم و نمره هامون همیشه خوب بود.
خدا رو شکربه کمک کبری خانم ما درس خوندیم و رفتیم دانشگاه الان اکرم خواهرم معلمه، رقیه کارمند دانشگاه شده و من پزشک هستم.
یاسوج۲۴ – سیده زینب پرهیزگاری:
سلام. من حمیدرضا هستم. ۳۵ سال دارم و پزشک هستم.
من در یک خانواده ی مستضعف و فقیربزرگ شدم. اعضای خانواده من عبارت بود از دو خواهر و دو برادر خردسال و یک پدر زمین گیر و یک شیر زن به نام مادر.
مادر سرپرست خانواده ما بود. مادر به سختی کار می کرد و زندگی به سختی می گذشت. مادر درآمد کمی از نون پختن یا درو عدس وبرنج و…از مردم دریافت میکرد. مخارج خانواده اما بالا بود. اما آبرو مند بودیم. صورتمون رو با سیلی سرخ می کردیم.
با شکم گرسنه خوابیدن در خانواده ی من چیز معمولی ای بود.. برنج هم گاهی برای ناهار در خانه ما پیدا می شد. اما سفره ی ما با گوشت بیگانه بود. از هر وعده گوشت تا وعده بعد طعم گوشت رو از یاد می بردیم.
کتک خوردن توی مدرسه هم برای ما از مسائل عادی بود. کودکی که در خانه ارامش نداره و جسما هم دچار سو تغذیه است قطعا نمیتونه دانش آموز منظم و مرتبی باشه. اکرم خواهر بزرگم هم زیاد کتک می خورد اما اغلب برای نداشتن کفش توبیخ می شد و کتک می خورد. اون همیشه با دمپایی مدرسه. من و رقیه خواهر کوچکم وضعمون بهتر بود: مادرم یک جفت کفش برای ما دو نفر خریده بود. حد وسط شماره پای ما دو نفر را گرفته بود: کفش برای من تنگ بود و برای رقیه گشاد. رضا هم مدرسه نمی رفت. پس نه کفش لازم داشت و نه کتک می خورد.
عید ها برای ما بیشتر از اینکه بوی عیدی بده بوی حسرت میداد. مادرمم همیشه لباسای کهنمون رو وصله می کرد و بعد دعا می کرد خوب شکر خدا که این عید هم لباسای بچه هام پاره نیست. خواهرم اکرم از این دعا لجش می گرفت. نوجوان بود خوب و دوست داشت لباسای نو و قشنگ بپوشه.
اینچنین می گذشت روز و روزگار ما تا اینکه یک بعد از ظهر دو روز مانده به عید، همسایه باکلاس و مغرورمون صغرا خانم اومد دم در و یک امانتی داد به مادرم. صغرا خانم و خانواده اش می خواستن برن سفر عیدانه. می دونست که ما هیچ جا نمی ریم تو عید. پس پارچه ی امانتی خواهرش رو آورد داد به ما تا توی دو سه روز آینده به خواهرش بدیم: کبری خانم.
چند دقیقه مانده به لحظه سال تحویل، داشتم دعا می کردم و منتظر اومدن بقیه بودم. یکی دوبار صداشون کردم. نیامدند. یک دفعه صدای جیغ و داد خواهرام بلند شد. دویدم تو حیاط. مادرم با یک شیلنگ خشک شده از سرما به بدن خواهرام می کوبید. رقیه افتاده بود رو زمین و دستش رو سرش بود و اکرم خودش رو انداخته بود به پای مادر…و مادر هی میزد…هی میزد. دویدم و شیلنگ رو از دست مادرم گرفتم و پرت کردم. مادر رو هل دادم و رقیه رو بلند کردم و در آغوش کشیدم. دادزدم سر مادرم که بی انصاف نزنشون، این به جای عیدیتونه؟ تا این حرفها رو زدم مادرم نشست روی زمین و زد زیرگریه:پسر جان توکه نمیدونی اکرم چیکارکرده، رفته پارچه صغرا خانم برده پیش خانم خیاط و گفته: مادرم گفته اینوبرای من و رقیه لباس بدوز، حالاچه خاکی به سرکنم؟ تازه متوجه لباس های نو و خوشکل تن رقیه و اکرم شده بودم. کنار مادر نشستم. صدای توپ و نقاره ی سال تحویل می آمد.
عیدمون به زهرماری می گذشت. کبری خانم بعد از چند روز اومد درخونه ی ما، وقتی از مادرم سراغ پارچه اش گرفت ،مادرم افتاد به من و من کردن که… یهو اکرم اومد و لباسهای خودش و رقیه رو داد به کبری خانم وگفت: ببخشید این پارچه ی شماست! رنگ چهره کبری خانم تغییر کرد… به شدت ناراحت بود. بعد از چند لحظه بهت گفت: اجازه میدین بیام تو؟
کبری خانم زن مهربان و دلسوزی بود.برعکس صغری خانم که همه اش به خودش می رسید و خیلی مغرور بود. وضع زندگیمون و پدر رو دید. مادر هم از سیر تا پیاز زندگیمون رو براش گفت. کبری خانم معلم بود. شوهرش مغازه دار بود. وضع خودشون هم خیلی خوب نبود. دستش به دهنش اما می رسید اهل تجملات نبود. ساده پوش و مهربون و بی ادعا بود. چند دقیقه خونمون موند یک چایی خورد و رفت. چند روز بعد باز برگشت. یکی یک دست لباس نو برای من و رضا هم هدیه آورده بود. بعد از خوش و بش با مادرم روبه ماها کرد و گفت: تا زمانی که شماها برین دانشگاه من خرج زندگیتون میدم. از اون به بعد ما دیگه هیچ وقت تو مدرسه کتک نمی خوردیم و نمره هامون همیشه خوب بود.
خدا رو شکربه کمک کبری خانم ما درس خوندیم و رفتیم دانشگاه الان اکرم خواهرم معلمه، رقیه کارمند دانشگاه شده و من پزشک هستم. رضا کوچولو هم الان مهندس عمرانه. یک سالی هست که کبری خانم فوت شدن.من وخواهر و برادرهایم به نیت کبری خانم هرکدوم کفالت یک خانواده نیازمند و مستضعف رو بر عهده گرفتیم، کاش صغری خانم هم مثل کبری خانم بود. تا فرصت باقیست با دلهای مهربانتان شادی رابه همه ی کودکان نیازمند هدیه کنید و نگذارید استعداهاشان خاموش شود، شاید هزاران دکتر حمیدرضا دربین این بچه هاباشد، بیایید کبری خانم باشیم نه صغری خانم.
✅ خیریه جهادی امیرالمومنین یاسوج واریزبه کارت:۵۸۵۹۸۳۱۰۶۷۷۰۰۳۵۰ به نام سیده زینب پرهیزگاری.
به ما بپیوندید t.me/kjamir- 09176650571
منبع :ایل بانو
