باران می­بارد اما
استعاره­ ی گل نیست
این­جا مجازِ گلوله­ است
مجوزِ جان گرفتن­ها، تنها همین!
همان است که بود: کبودیِ گونه­ها­ی وطن
و تنِ کودکانی که سربِ داغ را…

سایت مردم استان (ک و ب)- .
*
باران می­بارد اما
استعاره­ ی گل نیست
این­جا مجازِ گلوله­ است
مجوزِ جان گرفتن­ها، تنها همین!
همان است که بود: کبودیِ گونه­ها­ی وطن
و تنِ کودکانی که سربِ داغ را…
باغ را ویران نکنید! آی با شما هستم!
متم؟!!
نه!،  این تانک­ها حالم را جا آورده­اند!
جایِ شما خالی، حالِ شما عالی!
و بهتر از این نمی­شود که نمی­شود
بدنیست به آینه­ها هم نگاه کنید
 آه کنید! : می­بینید؟! دهانتان تاوانِ بازدمتان را تحمل نخواهد کرد
کمی فکر کنید، و فکر کنید کمی کودک بوده­اید و کودکانه زیر باران دویده­اید
ندوید! این­جا ندوید! این­جا هزاران کودک، زیرخاک، «باران بازی» می­کنند
بازی نکنید! این یک شعرِ جدی است و شاعرش شبیهِ خدایی است که دستش را مشت کرده!
پشت کرده است به شما: شمعِ بشریت!
 نه!،  اسم این کلمه­ی لعنتی را پیش من نیاورید!  
دیشب که گفته بودم: شرِ حقوقِ بشر را باید از سرِ این مردم کم کرد: خوشبحالِ کژدم­ها!!
فلسطین، سرزمین ندارد، زمین ندارد!  ولی دشمنِ دائم درکمین دارد! و قافیه­های زیادی مثل این دارد!
مثلِ این­که حرف به گوشِ شما نمی رود! گفتم برگردید!
برگردید! گم شوید و دُم هایتان را روی کولِ موشک­هایتان بگذارید
 و با کمال احترام، گورتان را تحویل بگیرید!
بگیرید!: این سهمِ شماست
 و ساعتِ خدا اگرچه از کارفتاده اما ثانیه به ثانیه کودکانی که با عقربه­ها «باران بازی» می­کنند بیشتر می­شوند
شرمتان باد!!، باد را باد می­زنید و از بوی کباب لذت می­برید؟!
ذلت می­برید و ذاتِ ذلیل شما، شانه به شانه­ی شیطان، تا انتهای دوزخ، «یخ در بهشت» را زار خواهد زد
زنده باد، بادی که موافقِ کشتیِ شما نباشد!
و دریایی که یادش نمی­رود باران را
و ساحلی که سرش درد می­کند که در این احوال، سردرد داشته باشد!
باشد!!، خیال کنید من بس می­کنم!، بس کنید!!
باران می­بارد اما
استعاره­ی گل نیست
این­جا مجازِ گلوله­ است
مجوزِ جان گرفتن­ها، تنها همین!
همان است که بود: کبودیِ گونه­ها­ی وطن
و تنِ کودکانی که سربِ داغ را…

یاسوج، مردادماه ۹۳