- ادارات استان ، سپاه فتح استان
- دوشنبه 17 مارس 2014 - 09:03
سلامی به پهنای مهربانیت، ای همیشه بسیجی
دختر شهیدی از نبود پدر، از نبود کسی که تنها چراغ راه زندگی اش در تاریک خانه دنیا است می گوید، سلامم را از اعماق قلب شکسته و پردرد خود نثارت می کنم، سلامی به پهنای مهربانیت، ای همیشه بسیجی!
به گزارش حبرنگار پایگاه اطلاع رسانی سپاه فتح از یاسوج، دختر شهیدی از نبود پدر، از نبود کسی که تنها چراغ راه زندگی اش در تاریک خانه دنیا است می گوید.در زیر نامه دختر شهید فضل الله یزدان پناه را که با تمام وجودش برای پدر نوشته است می خوانیم.
پدر جان سلام!
سلامم را از اعماق قلب شکسته و پردرد خود نثارت می کنم، سلامی به پهنای مهربانیت، ای همیشه بسیجی!
نمی دانم چگونه و چطور از پشت کوه های واژه هایم دور بزنم و آن چه را در سینه دارم برای تو بازگویم، هر گاه به خود می آیم و می بینم که عکس تو در ضریح دست هایم قرار دارد، نم نم باران اشک هایم برقاب عکس تو می بارد.
نمی دانم در نگاهت چه رازی نهفته است که چشم هایم به آن گره می خورد و مجبورم می کند که با تو سخن بگویم، می دانی از آن هنگام که رفته ای و تنهایم گذاشته ای واژه با تو بودن معنای دیگری در این قاموس یافته است.
راستی اگر نبود این میعادی که با تو دارم غصه هایم را به که می گفتم که محرم رازم باشد؟ آیا جز تو ای پدر کسی بود که با سکوت مقدسش بغض مرا بشکند؟ آیا همیشه گفتنی ها را من باید بگویم؟ می پرسی چرا چشمان گریان است؟ می خواهم از پشت این قطرات لرزان و شیشه ای به تو نگاه کنم، می خواهم به حرمت نگاهت چشمانم را پاک باشد مثل تو، پاک پاک. مگر نه این که پاکی شرمنده توست. چقدر این اوج زیبا است ، همیشه به آن غبطه می خورم.
پدر جان کاش یک بار می آمدی و می دیدی که خانه چقدر بی تو ساکت و سرد است، آخر، شب ها در همه خانه ها دو چراغ روشن می شود ولی خانه ما تنها یک چراغ دارد و آن هم وجود مادر است.
لاله زهرایی من! دیر گاهی است که از کوی دوست سفر کرده ای! دیر سالی است که بغض سنگینی در گلو دارم، بغضی که اشک های بی پایان نیز نمی تواند آن را بشکند. سالیان زیادی است که در دل هایم را با قاب عکس تو می گویم، انگار حرف های مرا می شنوی زیرا از درون قاب عکس چوبیت به من لبخند می زنی و با نگاهت نوازشم می کنی. سال هاست که در جاده بی انتهای تنهائیم به انتظارت نشسته ام و در این جاده، روزهایم را به امید دیدن تو به شب می رسانم، آن روز را هرگز فراموش نمی کنم که تو صورت کوچکم را بوسیدی و با لبخندی مهربانانه تمام وجودم را سرشار از امید کردی، با دیدن چفیه ات باید می دانستم که روزهای خوب با تو بودن تمام شده است، آن لحظه فهمیدم که چرا پدر شب آخر بیشتر از همیشه نوازشم کردو برایم حرف زد.
آن روزها آغاز گوشه نشینی، خیره شدن به قاب تو و فکر کردن به خاطرات خوب گذشته و شبانه اشک ریختن من بود.
آن زمان که به سفری دور رفتی من کودکی بیش نبودم، آری بعدها وقتی از مادر از تو پرسیدم گفت که به آسمان ها رفته ای و در شبستان حق سکنی گزیدی.
نمی دانستم که باید گریه کنم یا بخندم، شادی ام به خاطر راهی بود که انتخاب کردی، و حزنم از دوری توست. راستی چه شد که این گونه پر کشیدی؟ چه شد که این چنین بی قرار و شیدایی شدی و رفیقان با تو چه گفتند و تو چه شنیدی؟
می خواهم برایت از روزهایی که در خیابا نهای خیس به دنبال کجاوه سفرت به راه افتادم و تو آرامگرفته بودی بگویم. می خواهم از روزهایی که می خواستیم هزاران لبخند بزنم ولی بر لبهایم نیامد. این که چرا در برگریزان زندگی ام محو شده بود، بگویم.
و اما پدر شهیدم دلم برای تو بهانه می گیرد، برای تو که از کرانه های سبز کلامت گل های آرزوی می روی، برای تو که در پناهت ابرهای محبت بارور می شوند. دلم سخت هوای تو را کرده بود کوله بار بی کسی ام را بستم و دست قاصدک سپردم تا به تو برساند، یاد پرواز تو هنوز در دلم موج می زند. هنوز هم صدای دلنوازت در دل و جانم طنین انداز می شود، آرزو داشتم لا اقل برای یک بار کلمه بابا را برزبان می آوردم و جوابم می دادی.
آن روز که چند پاسدار به همراه یک خانم لباس های خونینت را به خانه آوردند می دانی چه شد؟ آؤی کبوتر سفیدی که بر درخت خانه آشیانه کرده بود پر زد و دیگر نیامد، از آن روز دلی برایمان نمانده است و آشیانه خالی کبوتر چشم هایم را به گریه وا می دارد. از آن روزها ۲۴ سال می گذرد و من اکنون به یاد سال های با تو بودن، با تو گریستن سخت به خود می پیچم.
بابای خوبم قسم به ماهی های قرمزی که در غریب ترین تنگ های شیشه ای زندگی می کنند و به گل های آفتابگردانی که همیشه دلتنگ خورشیدند، این روزها همه با بابایشان برای خرید عید می روند من پدر ندارم که با ذوق و شوق به بازار بروم ، از عید نمی گویم که در این چند سال سفره عیدی مان بی تو رنگ و بویی ندارد.تا دل عده ای نشکند، تا آنان که مثل من بابا ندارند غمگین تر از این نشوند.
اگرچه بغض سال های بی تو بودن مرا می آزارد، اگر چه زخم های سینه ات را هر شب کابوس می بینم ولی با افتخار فریاد می زنم آری من فرزند اسطوره پروازم، من فرزند او هستم که آفتاب را در شفق گام هایش داشت و در همیشه تاریخ فریاد می زنم، من فرزند شهیدم.
به تو افتخار می کنم که با کارنامه ای درخشان به نزد معبودت پر گشودی قبل از آن که احساس یتیمی کنم. به شجاعت و مردانگی ات آفرین می گویم. اما پدر شهیدم ! بقای این نظام ثمره خون تو و همراهان توست و این چیزی است که به من آرامش می دهد و همواره به آن افتخار می کنم.
و در آخر یادی می کنم از خواهر عزیزم حمیده، ورزشکار، فعال و سرفراز در میادین ورزشی و خستگی ناپذیر، پرتلاش در عرصه های مختلف فرهنگی- مذهبی که در ملاقات پدر بی تاب بود، در سال ۸۵ بر اثر سانحه تصادف جهت شرکت در مسابقات ورزشی فرزندان شاهد در شهر کرد سبکبال و آسوده خاطر همدوش با ملائک بر استان مقدس ربوبیت سائید و نزد پدرمان آرمید.روحش شاد و یادش گرامی.
دخترت ، صدیقه یزدان پناه.
انتهای پیام/
منبع : پایگاه اطلاع رسانی سپاح فتح استان کهگیلویه و بویراحمد
