سایت استان: دکتر مهدی غفاری این هفته سایه ى سیاهِ مرگ بر رسانه ىِ ما سنگینى کرد. مرگهایى که از قلمروى خانه و کاشانه ى خود پا فراتر نهاده به افکار عمومى راه یافتند؛ – مرگِ ” حاج شیروان کاظمى ” که بنا به نوشته ها بزرگِ طایفه اى بود و اهلِ صلح و صلاح؛ …

سایت :

این هفته سایه ى سیاهِ مرگ بر رسانه ىِ ما سنگینى کرد. مرگهایى که از قلمروى خانه و کاشانه ى خود پا فراتر نهاده به افکار عمومى راه یافتند؛

– مرگِ ” حاج شیروان کاظمى ” که بنا به نوشته ها بزرگِ طایفه اى بود و اهلِ صلح و صلاح؛
– مرگِ ” سید کریم موسوى ” که یک روحانىِ اصلاح طلب بود؛
– و مرگِ فرزندِ جوانِ سید باقر موسوى؛ نماینده ى اصلاح طلبِ بویراحمد در دوره هاى پنجم و ششمِ مجلس.

 

نخست؛

جا دارد که درگذشتِ ایشان را به خانواده ىِ حقیقى و حقوقىِ شان تسلیت بگویم. یادشان گرامى باد.

دوم؛

از این سه ” درگذشتِ غم بار ” دوتاى آخر از تصادف و حوادث رانندگى ناشى شدند تا بارِ دیگر به یاد ما بیاورند تراژدىِ هولناک و دردآورى را که مدتهاست ایران و ایرانیان را منکوبِ خویش کرده است.
نگاهى به آمار و ارقامِ مرگهاى ناشى از تصادفات و حوادث رانندگى در کشورمان، ایران عزیز، مو بر تن آدمى سیخ مى کند و کمرِ انسان را مى شکند. دیگر کمتر خانه و خانواده ایست که از این بلاى البته اجتناب پذیر و قابلِ کنترل داغى بر دل نداشته باشد؛ گویى ضحاکى است با مارهایى خورنده ىِ مغز و خون، برآمده از دو کتفش و تیغى عریان و کشنده در دستانش که اشتهایى سیرى ناپذیر دارد و به این زودى قصد ندارد از کشتن و خوردنِ انسان ها دست بردارد و این دردى جگرسوز و گزاف است.
نیک پیداست که فروکاستنِ این تراژدى به دستِ سرنوشت و توجیهِ آن با قضا و قدر اگرچه ممکن است اندکى از دردِ جانکاهِ مرگِ یک عزیز بکاهد، در کنترلِ این ” هیولاى افسار گسیخته و رها شده در میانِ خلق ” کمترین کارى از پیش نمى برَد.
پیش از این بسیارى گفته و نوشته و هشدار داده اند که دراین باره باید کارى کرد و البته کارهایى هم شده اما ” اشتهاى سیرناشدنىِ این پتیاره کجا و قدَمانِ آهسته و نفَس گیرِ ما کجا؟ ” باز هم باید گفت و نوشت و باز هم باید کارى کرد تا لا اقل از لحاظِ این همه خسارتِ جانى و روحى و جسمى و مالى به آمارهاى جهانى نزدیک شد. به امیدِ آن روز.

سوم؛

از میانِ این سه نفر اما من یکى دو بار ” سید کریم موسوى ” را دیده بودم با به یاد ماندنِ چند خاطره از همان دیدارهاى اندک که یکى از آنها را به یادش در اینجا مى نویسم؛
مادربزرگ مرده بود و در مزارگهِ روستایمان، موردراز، به خاکش مى سپردیم. مردمى چند از بسته و وابسته لطف کرده، آمده بودند. به دعوت و خواستِ یکى از خویشان، ” سید کریم ” هم آمده، بر ” درگذشته ” بنا به سنّت نماز خوانده و اینک با نزدیک شدن به پایانِ رسمِ خاکسپارى، زمانِ آن فرارسیده بود با مردم سخنى بگوید. کنارِ هم ایستاده بودیم. تا اینکه دست اندرکاران بتوانند بساطِ بلندگو را هماهنگ کنند، هم سخن شدیم. از او خواستم که در صورتِ امکان و به مراعاتِ حالِ مردم، سخن به درازا نکشد. تأیید کرد. همچنین یادآورى کردم که بنا به رسم و احترام و به نمایندگىِ خانواده، فارغ از تعارفاتِ معمول و به دور از القاب و عناوین، از مردم سپاسگزارى کند. باز هم تأیید کرد. به عنوانِ آخرین نکته گفتم؛
– بنا به سفارشِ ” مادربزرگ “، براى پرهیز از زحمتِ مردم همینطور مبنى بر مصلحتِ خانواده لطف کرده اعلام کنید که مراسمِ رسمى و خاصِ دیگرى ( از آن دست که فاتحه خوانى نامیده مى شود ) در کار نیست و همین خاکسپارى پایانِ مراسمِ جمعى ست.
یکباره به زبان آمد و گفت؛
– یعنى نمى خواهید فاتحه خوانى و مجلسِ ختم و … داشته باشید؟!
به نشانه ى تأیید سر تکان دادم. اندکى بلندتر گفت؛
– آقا! شما مثل اینکه سنت ها را جدى نمى گیرید. چند سالِ پیش که یک عده تان دور هم جمع شدید اعلام کردید که از این به بعد براى دیدار از حاجى ها نه پیشکش مى دهید و نه چیزى به تبرّک مى گیرید. بعدتر که گفتید در فاتحه خوانى ها نه پولى از کسى مى پذیرید و نه به کسى پولى مى دهید. حالا هم این. مى ترسم فردا…
مى دانستم که بى ادبى ست اما سخنش را بریدم و بى آنکه بخواهم از توجیه و دلایلِ این تصمیم با او بگویم ( که آنجا جاى این سخنان نبود )، مصمّم و محکم اما آرام گفتم؛
– در هر حال این تصمیمى ست که گرفته شده و زحمتِ بیانَش به عهده ى شماست.
این را که شنید، یکباره از آن جدّى بودنِ نخستین بیرون آمد البته بى آنکه به نظر برسد با چنین کارى موافق باشد، حالتى میانِ جدّى و شوخى به چهره داد و گفت؛
– آقا! اگر به فکر دین و آخرتتان نیستید لا اقل به فکرِ رِزق و روزىِ ما باشید؛ چکار به نانِ ما دارید؟!
با تبسّمى به گوشه ى لب جواب دادم؛
– آقا شما آنقدر خودتان را گرفتارِ سیاست کرده اید که دیگر وقتى براى آن کارهاى کهن و اصلىِ خود یعنى رسیدگى به دین و اخلاقِ ملت ندارید! باور بفرمایید این به نفعِ همه است.
لبخندى ملیح بر لبش نشست و گفت؛
– چه عرض کنم؟!
بعد با نگاهى آمیخته به حُسن و نکته بینى که یعنى ” مى دانم چه مى گویى اما این سخن بگذار تا وقتى دگر “، گامى به فراپیش برداشت، بلندگو را به دست گرفت و گزیده وار در چند دقیقه و همانگونه که انتظار مى رفت ( البته با سبک و سلیقه اى که خود داشت ) گفت آنچه را که مى بایست. یادش گرامى باد.

منبع : سایت ک-ب