جبهه فرهنگی فاطمیون یاسوج نوشت : خانم موسوی یکی از پرستاران دوران دفاع مقدس،از میان همه ی تصویرهای آن روزها یکی را که از همه ی آن ها در ذهنش پر رنگ تر است،این چنین روایت می کند: یادم می آید یک روز که در بیمارستان بودیم،حمله شدیدی صورت گرفته بود. به طوری که […]

 16-b

جبهه فرهنگی فاطمیون یاسوج نوشت :

خانم موسوی یکی از پرستاران دوران دفاع مقدس،از میان همه ی تصویرهای آن روزها

یکی را که از همه ی آن ها در ذهنش پر رنگ تر است،این چنین روایت می کند:

یادم می آید یک روز که در بیمارستان بودیم،حمله شدیدی صورت گرفته بود.

به طوری که از بیمارستان های صحرایی هم مجروحین زیادی را به بیمارستان ما منتقل می کردند…

اوضاع مجروحین به شدت وخیم بود.در بین همه ی آنها،وضع یکیشان خیلی بدتر از بقیه بود…

رگهایش پاره پاره شده بود و با این که سعی کرده بودند زخم هایش را ببندند،ولی خونریزی شدیدی داشت…

مجروحین را یکی یکی به اتاق عمل می بردیم و منتظر می ماندیم تا عمل تمام شود و بعدی را داخل ببریم…

وقتی که دکتر اتاق عمل این مجروح را دید،به من گفت که بیاورمش داخل

اتاق عمل و برای جراحی آماده اش کنم…

من آن زمان چـــــادر به سر داشتم…

دکتر اشاره کرد که چادرم را در بیاورم تا راحت تر بتوانم مجروح را جابه جا کنم…

همان موقع که داشتم از کنار او رد می شدم تا بروم توی اتاق و چـــــادرم را دربیاورم،

مجروح که چند دقیقه ای بود به هوش آمده بود٬به سختی گوشه ی چـــــادرم را گرفت و بریده بریده

 و سخت گفت:من دارم می روم که تو چـــــادرت را در نیاوری…

ما برای این چـــــادر داریم می رویم…

چـــــادرم در مشتش بود که شهیــــــــــد شد…

از آن به بعد در بدترین و سخت ترین شرایط هم چـــــادرم را کنار نگذاشتم…