رهبران بزرگترین نهضت ها و انقلاب های مردمی جهان نظیرِ گاندی،خمینی، کاسترو، ماندلا، آلنده، چه گوارا و … متهم به پوپولیست بودن میشوند صرفا به جرم آنکه صدای فریادِ اکثریتی شده اند در برابرِ اقلیتی خودخواه که فقط صدایشان بلندتر است .

یاسوج۲۴ – در روزگار ما بیش از آنکه یک واژه ی علمی باشد یک بارِ  معناییِ سیاسی و غیر علمی دارد. البته این سرنوشت، مخصوص نیست و برخی واژه ها نیز کمابیش به این تقدیرِ مشابه دچارند، واژه هایی نظیر ایدئولوژی ، بنیادگرایی و … به عنوان مثال آندره هیوود در مقدمه نظریه سیاسی ، ایدئولوژی را برچسبی میداند برای خارج کردنِ رقیب از میدان که البته این را کماکان به تجربه یافته ایم. زمانی ناپلئون به جهت آنکه رقبایش را از میدان به در کند آنها را متهم به “ایدئولوژیک بودن” میکرد. دانیل بل در کتاب معروفش یعنی “پایان ایدئولوژی”  نیز نگاه منفی خود نسبت به این واژه کتمان نمیکند. مارکس نیز آن را “آگاهی دروغین” میخواند و با این واژه به “رجزخوانی” علیه بورژوازی می پرداخت. لیبرال ها و چپ ها در ستیز تاریخی خود نیز متقابلا هر گاه اراده میکردند رقیب را از میدان حذف کنند خود را متصف به “علمی بودن” و دیگری را متصف به “ایدئولوژیک بودن” میکردند. یا به عنوان مثال،  “بنیاد گرایی” که آن هم به تقدیری مشابه گرفتار آمده مسئله ای است که در اواخر قرن ۲۰ میان جریان پروتستانیسم حولِ اصالتِ رجوع به متن مطرح شده بود و به عنوان مثال اتصاف نهضت امام خمینی(ره) به بنیادگرایی که عده ای بکار میبرند به تعبیر آبراهامیان نه تنها اشتباه بلکه گیج و گمراه کننده است(آبراهامبان، خمینی بنیادگرا یا پوپولیست؟ برگرفته از : نیولفت‌ریویو، اوریل ۱۹۹۱) . غرض آنکه انفصال کلمات از خاستگاه های تاریخی و فرهنگی آنها و نیز بی توجهی به بارِ خاصِ معنایی واژگان و استخدام این مفاهیم در خدمتِ اغراضِ سیاسی، بابِ گفت و گو های منطقی در حوزه ی مفاهیمِ علوم انسانی را مسدود میکند و متاسفانه نیز از این گرفتاری تاریخی در امان نمانده است. وقتی دانشمندان علوم سیاسی از می‌نویسند، غالباً می‌کوشند تا در ابتدا تعریفی از آن ارائه دهند، چنان‌که گویی مانند آنتروپی یا فوتوسنتر واژه‌ای علمی است. اما این کار اشتباه است. هیچ مجموعه‌ویژگیِ‌ خاصی وجود ندارد که تعریف‌کنندۀ جنبش‌ها، احزاب و مردمی باشد که «پوپولیست» نامیده می‌شوند(جودیس، از کدام «مردم» سخن می‌گوید؟)  با این‌همه، نوع خاصی از سیاستِ پوپولیستی وجود دارد که در قرن نوزدهم از ایالات متحده سرچشمه گرفت، در قرن بیستم و بیست‌ویکم در آنجا دوباره ظاهر شد و در دهۀ هفتاد نیز در اروپای غربی پدیدار گشت. در چند دهۀ گذشته، دغدغه‌های این احزاب و کمپین‌ها هم‌گرا شده‌اند و به‌دنبال رکود بزرگ [سال ۲۰۰۸] به اوج رسیدند (همان) .همه اینها ما را به این نتیجه میرساند که برای فهمِ دقیق و عالمانه ی باید به خاستگاه تاریخی و حتی جغرافیاییِ تکوین این واژه توجه کرد. چرا که به قول “ژان کلود مونو” مقوله های سیاسی نه فقط تاریخ که جغرافیا نیز دارند ( مونو، قدرت ، یک تحلیل فلسفی). به همین دلیل است که مونو از ارنستو لاکلائو و کتابِ خردِ پوپولیستی اش انتقاد می کند که چرا این جغرافیا را نادیده میگیرد و به او یادآور میشود : ” در فرانسه از این کلمه( ) فقط برای توصیف رفتاری سیاسی استفاده میشود که به آنچه با استفاده ی انحرافی از اسپینوزا میتوان “شوریدگی های تاسف” آور خواند( مانند عقده نژاد پرستی و غیره) میدان می دهد، حال آنکه نه در روسیه و نه در آرژانتین- کشوری که لاکلائو از آنجا می آید و  این کلمه با پرونیسم شناخته میشود- گزایش سیاسیِ ذاتا مذمومی نیست( همان). نباید قبل از ارائه ی تعریف دقیقی از معنای و تقریر دقیق محل نزاع ، دیگران را متصف به آن کرد خصوصا که ورود این واژه به زیست بوم ایران از همان ابتدا ورودی “سیاسی” بود نه “فلسفی”. در باب تقریبا بر این نکته اتفاق نظر وجود دارد که جنبش پوپولیستی برای اولین بار در روسیه و توسط نارودنیکهای سوسیالیست بوجود آمد. البته عمده ترین خاستگاه تاریخی ِ را اواخر قرن۱۹ و عمده ترین خاستگاهِ سرزمینی آن را نیز آمریکا باید دانست. تقریبا همزمان با جنبش نارودنیکی، جنبشی در غرب آمریکا در حمایت از مردم شروع شد. دارای چند دارای معانیِ اصطلاحیِ متعددی است که میتوان به برخی از آنان اشاره کرد
۱٫  جلب پشتیبانی مردم با توسل به وعده‌های کلی و مبهم، و معمولاً تحت کنترل رهبر فرهمند و شعارهای ضد امپریالیستی.
۲٫   پیشبرد اهداف سیاسی، مستقل از نهادها و احزاب موجود، با فراخوانی توده مردم به اعمال فشار مستقیم بر حکومت.
۳٫  بزرگداشت و تقدیس مردم یا خلق، با اعتقاد به اینکه هدف‌های سیاسی باید به اراده و نیروی مردم و جدا از احزاب یا سازمان‌های سیاسی پیش برود. (آقابخشی و افشاری راد، فرهنگ علوم سیاسی، ص۵۳۰).

پوپولیسم دارای مشخصاتی نظیر عوامفریبی، تقدیس شخص رهبر فره مند، تعصب، تکیه به توده های محروم و از خود بیگانه، نداشتن ایدئولوژی مشخص، اصلاح طلبی، بورژوایی بودن، و عناصری از ضدیت با امپریالیسم و ملی گرایی است. (همان).
این نکته را نباید از نظر  دور داشت که اگر وضعیت ِ آنومی ( تعبیری که دورکیم برای توصیف جامعه بی هنجار به کار میبرد) مناسبترین زمینه برای بسیج توده ای به معنای پوپولیستی ِآن باشد اتفاقا از قضا مستعد ترین بستر برای نضج و شکل گیری جنبش های پوپولیستی، نظام لیبرال سرمایه داری است که به افراطی ترین وجهِ ممکن بستر را برای تفردِ اندیویدوآلیستیِ خود محور و گسستن علائق میان فرد و جامعه فراهم می آورد و از این طریق، حسِ پرتاب شدگی را در میان اعضای جامعه بوجود می آورد و لذا افرد برای اینکه از این وحشتِ تفرد و تنهایی هایِ هراسناک آن نجات یابند به تعبیر اریک فروم ” گریز از آزادی ”  را به سرابِ آزادی های لیبرالی ترجیح داده و خود را مشتاقانه در آغوشِ فاشیسم ( مصداق اتم پوپولیسم) می افکنند. در حالی که از نظر نگارنده در نظام مردم سالاری دینی به دلیل تاکیدِ موکد بر حفظِ برادری و اینکه ما همه سرنشینان یک کشتی هستیم(مثال تاریخی پیامبر) و نیز همبستگی عمیق فرد و جامعه( که بخش مهمی از آموزه های اسلام نظیر انفاق، ایثار، حسن ظن، خیرخواهی و …  به تقویت این همبستگی می انجامد)خود بخود کمترین زمینه ای را برای نضج پوپولیسم به معنایی که آمد، فراهم نمی آورد.
یک مسئله ی جدی تری مطرح میشود و آن اینکه پوپولیسم که نگارنده نیز با آن مخالف است( البته در این جا مخالفت و موافقت معنا ندارد چون همان گونه که اشاره شد این واژه هم اکنون دارای بار سیاسی است تا علمی و لفظ مخالفت در اینجا نیز از باب مسامحه ی زبانی است!) و نیز ملاحظات مربوط به آن، گویا جرات هر گونه دفاع از حقوق مردم را از ما ربوده است. آیا نباید میان مردم گرایی به معنای واقعی کلمه و پوپولیسمی که به مردم به صرف یک ابزار و نه بیشتر نگاه میکند، تفاوت قائل شد؟ اینجاست که باید زمین بازی جدیدی را طراحی کرد و بر اساس تعریفی که خود از “مردم” داریم به تبیین مردم و مردم گرایی بپردازیم. واضعین پوپولیسم گویا فکر همه چیز را کرده اند! برای آنها مهم نیست که طرف مقابل له یا علیه پوپولیسم سخن براند مهم این است که در زمینِ آنها بازی کند و دوگانه ی پوپولیسم- الیتیسم را همچون سایر دوگانه های عالم مدرن به عنوان مسلمات قطعی فرض کند. گویا انگیزاسیونی به مراتب خشن تر از انگیزاسیون قرون وسطی مراقب فکر کردن ماست که مبادا به شق سومی ورای دوگانه های عالم مدرن بیندیشیم! ما ناچاریم از اینکه تفکیکی منطقی صورت پذیرد میان “تعریف ما” و “تعریف آنها” ، چرا که اگر این تفکیک صورت نپذیرد کارِ هر گونه دفاع راستین از حقوقِ مردم خصوصا ” اکثریت تحت ستم” یکسره و به حسابِ تمامی جنبش های رهایی بخش و تمامی انقلاب های استقلال طلبانه با برچسبِ پوپولیسم رسیده خواهد شد! من معتقدم عمدی در این ماجراست که به این راحتی اجازه این تفکیک را به ما نمیدهد. اراده ای در کار است تا آن دیکتاتوری سرمایه داری جهانی که سیاست و اجتماع را در جهان صحنه گردانی میکند این بار در تعریف مفاهیم و واژه ها نیز تداوم یابد و کسانی را که از مفاهیم، قرائتی متفاوت با قرائت لیبرالی دارند به جوخه ی اعدام بسپارد! و نیز اراده ای مصصمم تر از آن در کار است که کسانی را که قصدِ افشایِ این نیت را دارند به توهم توطئه متهم کند که آن هم خود ناسزایی است از جنسِ پوپولیسم و البته که نباید تسلیم این اراده ی خطرناک شد ( به تعبیر عبدالله شهبازی، “توهم توطئه” عموما حربه ای است تبلیغاتی برای از میدان به در کردنِ کسانی که به تحقیق در لایه های پنهانِ سیاست و تاریخ معتقدند). تاریخِ بی رحم و خشن استعمارِ غربی،  بزرگترین گواه این است که سرمایه داری خشن، خود بزرگترین دشمن “مردم” بوده است. تاریخِ ۵۰۰ ساله ی استعمارچه “استعمارِ کهن ” که با غارت کشورهای غیراروپایی توسط کشورهای اروپایی شروع شد و تا جنگ جهانی دوم با مستعمره کردن بسیاری از کشور های جهان ادامه یافت، چه “استعمار نو” که با تغییر تاکتیک و کوچِ غارتگرانِِ بین المللی از زمینِ میلیشیا و نظامی گری به زمین اقتصاد از طریق صدورِ سرمایه و نیز ادغام اقتصادِ کشورهای مستعمره با تاسیسِ شرکت های چند ملیتی ادامه یافت و چه “استعمارِ فرانو” که در پیِ تغییرِ بافتِ هویتی و فرهنگیِ ملت های ستمدیده از طریقِ نفوذ در اتاق فرمانِ انقلاب های آزادی بخش و کشورهای مستقل است، همه و همه گواه این است که طیِ تاریخِ چند صد ساله ی استعمار، همواره اقلیتی با مکیدنِ خون اکثریتی فربه شده اند و اتفاقا طبیعی است که هرگونه علامت سوالی از این وضعیتِ ظالمانه و “ضد مردمی” موجود با تهمت پوپولیسم ، “سرکوب” شود.

درست به همین دلیل است که رهبران بزرگترین نهضت ها و انقلاب های مردمی جهان نظیرِ گاندی،خمینی، کاسترو، ماندلا، آلنده، چه گوارا و  … متهم به پوپولیست بودن میشوند صرفا به جرم آنکه صدای فریادِ اکثریتی شده اند در برابرِ اقلیتی خودخواه که فقط صدایشان بلندتر است . پوپولیسم به مثابه ی یک” فحش ” ظاهرا بیش از همه،  برازنده ی دمکراسی های کنترل شده ی سرمایه داری است که نمونه متاخر آن را میتوان ترامپیسم دانست که شعور ِ مردمِ آمریکا را در قالب تنگ دمکراسی های حزبی به بازی گرفته است. طنز ماجرا آن جاست که هم اینان فی المثل جمهوری اسلامی ایران را که معلمِ دمکراسی در منطقه است به پوپولیسم و استبداد و … متهم میکنند و در عوض از رژیم هایی حمایت میکنند که در کل تاریخِ حیاتِ سیاسی شان حتی یک برگزار نکرده اند و اینجاست که تکرا این جمله ضرورت مینماید: عوام فریب ترین افراد کسانی اند که دیگران را متهم به پوپولیسم میکنند!

۱۳خرداد۹۶