- اخبار ، اخبار سایت ، سایت های خبری ، شعر شاعران ، شعر و ادبیات
- سهشنبه 11 مارس 2014 - 09:03
ای سرخ مانده و سبز رفته در کجا سپید برمیخیزی؟
ای نینامه خوان غربت و تنهایی/ و ای رهسپار غریب جادههای عشق/ که بیقراریت قرار پرندههای مهاجر را میرباید/ تو سکوت نجیبانه را در کدام مکتب آموختی

ای رهرو دشت لالههای خونین نام شهر ما/ که دستانت مهر نماز بود و پیشانیت آسمانی بر زمین فرود آمده/ تو در نماز عشق چه خوانده ای؟/ که مردم باوفای شهر مرا با مهر و شوق پیوند زدی/ ای آینهی صداقتی که صادقانه عاطفه را از ثرا به ثریا پیوند زد
تو شاعر بهاری ترین قصیده لحظههای نابی/ که لهجه گل از هرم کلامت شکوفا میشد/ آیا میدانی با مرور خاطراتت روی بوم دلم نمازت را نقاشی میکنم/ و نقش قنوت و سجودت را روی شنهای خیس ساحل ذهنم ترسیم میکنم؟
تو از تبار کدام آینه بودی/ و از ایل کدام وصل/ که صدای گامهای باوقارت در کوچههای شهر من/ برای همیشه طنین انداز میشود / و خاطرات ذهن مرا تلنگر میزند/ ای از تبار آینه و ای از طایفه آب/ کاش میبودی تا دوباره با ترنم هر گامت/ در خاطرم خاطرههای سبز بنگارم/ ای راهی خاطرههای سبز/ از کوچه ایلی سرخ/ ای مسافر غریب پناهده شهر من
در اینجا چه دیدی که چشمان نجیبت/ که عشق را تفسیر میکرد بر دیار خود بستی/ و خاک پوش شهر من گردیدی/ چشمانت وفق کدام سجده بود/ و لبانت وفق کدام صلوات/ آخر تو به اشتیاق چه کسی ره سپردی که ستارههای سرزمین من تو را در درود و سلام پیچیدند/ و مردانی غیرتمند پیکرت را در آغوش کشیدند و مردمی با وفا تو را تا خورشیدستانشان بدرقه کردند
آیا میشود از مزارت/ پنجرهای به باغ دل ما بگشایی/ که مبادا خاموشیات فراموشیمان باشد؟/ ای سرنشین زورق اندیشه و خیال/ آیا میدانی/ سرخپوشانی از این دیار پیغام هجران تو را بر سر گلدستههای شهر جار میزنند/ و رنگ دعا و طعم نماز را در آبی آوازشان زمزمه میکنند
ای نینامه خوان غربت و تنهایی/ و ای رهسپار غریب جادههای عشق/ که بیقراریت قرار پرندههای مهاجر را میرباید/ تو سکوت نجیبانه را در کدام مکتب آموختی/ و عروج عارفانه را از کدام جاده/ ای پیر دل شکسته در حریم باد/ و ای یادگار پرواز کبوتران عاشق/ تو واژه خیال تشنگان معرفت بودی/ که پاییز دلان را تاب دیدنت نبود/ چقدر دلم میخواست یک بار دیگر بیایی/ و مرا همراه واژههای دعاهای دل انگیز فضای مسجدی که به یادگار گذاشتهای با سرودی سبزتر از بهار با خود به مهمانی گلها ببری/ ای سرخ مانده و سبز رفته در کجا سپید برمیخیزی
تو دعاگوی گلزار خاطره ها بودی که عاشقانه جانب عشق را گرفتی و تا فراسوی مهربانی آفتاب را به نظاره نشستی/ ای رهگذر پل عاطفه/ من در توصیف معنوی تو گرفتارم/ قلم را قدرت یارایی نیست/ و الفاظ از آمدن هراسانند/ سجادهات که حریم متبرک یک آسمان مناجات بود/ و کهکشان را به زمین پیوند میداد/ اکنون به یادگار مانده/ و من/ به استغاثه مینشینم تا شاید دمی به خلوت بارانیام قدم بگذاری
آیا میدانی مردم شهر من بزرگوارانه محبت تو را پاسخ گفتهاند/ و تو را به مهمانی لالههای ملکوتیشان دعوت نمودند/ و تو را به دریاهای بیکرانه پیوند زدند؟/ تو از کدام منزل و وادی بریدی/ که رو به این منزل و وادی نمودی/ و به کدام خلوت آرامش رسیدی که در این دیار بارافکندی/ چه سخت است رفتن تو بعد از سالها از میان مردمی که صادقانه تو را دوست داشتند
تو چون آب، جاری بودی و چون نور روشن/ دستانت فروتنی خاک/ و چشمانت تواضع باران./ هر چند قدم به وادی ستارههای سرخ نهادی/ ولی طنین کلامت همچنان بر منارههای شهر من فرو مینشیند
ما تو را هیچ وقت زخاطر نخواهیم برد/ در سرخی یک لاله/ در سبزی یک شمشاد/ در راستی یک سرو/ و در پریشانی بیدهای مجنون/ و در خاکهای سرخ جنوب/ و در آبی آبهای کارون.
آخر چطور میشود یاد تو را تنها به مهر و تسبیح تقلیل داد/ ای صلابت کوههای کردستان/ ای همیشه یاد و ای همیشه سبز.
