حالا دانش آموز ده سال پیش مدرسه راک به عنوان معلم به روستای خودش سر کوه راک آمد تا آخرین معلم عشایری و اولین معلم روستای خود در نخستین سال انقلاب اسلامی شود.

سید سلطانعلی پرهیزگاریسایت مردم استان (ک و ب): چند سال بعد از فوت پدرش، مجبور به ترک تحصیل شد تا اداره امور خانواده را به دست بگیرد و کمک کار مادر میانسال و سرپرست دو برادر کوچکترش باشد با وجود اینکه در مدرسه شاگرد اول بود، اما تقدیر این گونه رقم زد که دیگر ادامه تحصیل ندهد از چوپانی تا کارهای خانه، از آسیاب گندم تا کمک به مادر در امور یک خانواده نیمه عشایری، همه را انجام میداد تا غمی بر چهره مادرش ننشیند.         بار بزرگ سردسیر، گرمسیر کردن را هم که یکی از دشوارترین مراحل زندگی عشایری است، خودش بر عهده داشت دست تقدیر سلطانعلی را پس از پایان ششم ابتدایی از محیط مدرسه جدا میکند و به زندگی بزرگترها پرتاب میکند؛ با تمام سختی هایش برای کودکی دوازده ساله،  تحصیل را رها میکند تا دو برادر دیگرش با آسودگی خاطر به مدرسه بروند و نبود پدر را در خانه کمتر احساس کنند مادر هم که حالا کاملا به سلطانعلی تکیه کرده بود، میترسید اگر تکیه گاه خانه اش به ادامه تحصیل بپردازد و از روستا برود، پناه خانه اش را از دست میدهد.

فکر اینکه با دو کودک چگونه با مشکلات زندگی سخت عشایری دست و پنجه نرم کند مادر را ناامید میکرد؛ و همین دلیلی شد تا هر وقت مرد کوچک خانه از ادامه تحصیل در کنار کار خانه سخنی به میان بیاورد، با دلنگرانی و مخالفت های بی بی آفتاب مواجه شود.

 

پس از هشت نه سالی دوری از درس و مشق خبر رسید که برای تربیت معلمان عشایری آزمون ورودی برگزار میکند، با مادر در میان گذاشت و پاسخی که همیشه از مادر میشنید و یک سال گذشت و اما در این سال به مادر چیزی نگفت، چند روزی را از خانه دور شد تا برای آزمون ورودی که در شیراز برگزار میشد خودش را آماده کند.

 

سال ۵۶ بود، در حال آماده شدن برای سردسیر رفتن که مشتلقچی، برای مادر خبر آورد که سلطانعلی نفر اول آزمون معلمی شده است مادر انگار تکیه گاهش را از دست داده باشد بر زمین افتاد اما دیگران به هر زحمتی که بود او را قانع کردند تا مادر اجازه ادامه تحصیل به فرزندش را بدهد.

 

، سال ۵۷ در بحبوحه انقلاب وارد دانشسرای عشایری به ریاست محمد شد پس از چند سال، حالا دانش آموز ده سال پیش مدرسه به عنوان معلم به روستای خودش سر کوه آمد تا و اولین معلم روستای خود در نخستین سال انقلاب اسلامی شود.

 

ده سال دوری از مدرسه، اشتیاق او را برای حضور بیشتر کرده بود و با جان و دل به دانش آموزان درس میداد مدرسه همه زندگی اش شده بود و دانش آموزان سلطانعلی های کوچکی بودند که تشنه آموختن اند و نمیخواست هیچ دانش آموزی به سرنوشت خودش در جدایی از مدرسه مبتلا شود، با حرص و ولع سعی میکرد به کودکان این منطقه محروم که از همه امکانات مادی محروم بودهاند، خدمت کند تا شاید گرد محرومیت سالیان سال از چهره آنها زدوده شود.

 

از نخستین سال تشکیل شوراهای اسلامی روستا، عضو شورا شده بود و برای خدمت رسانی به مردم از هیچ تلاشی دریغ نمیکرد، در حالی که خود یخچال دست دوم یکی از بستگانش را خریداری کرده بود، از طریق شورا برای مردم محروم روستا یخچال و دیگر کالاهای امدادی می آورد تا کمک حال آنها باشد هم معلم روستا بود، هم مسئول شورا، هم معتمد مردم بود و هم غمخوار آنها و از هیچ تلاشی برای رفع مشکلات مردم دریغ نمیکرد آخرین معلم دانشسرای عشایری هنوز هم بعد از چند سال بازنشستگی، عاشق مدرسه، تدریس و دانش آموزان است.

 

اما از وضعیت این روزهای آموزش و پرورش نگران است و میگوید: در آن سالها، اشتیاق بیشتری در بین دانش آموزان و معلمان وجود داشت و درس دادن و درس گرفتن مهمترین اولویت این دو گروه بود اما امروز هم دانش آموزان رغبت کمتری دارند و هم معلمان با اشتیاق کمتری به تدریس میپردازند.

 

سید سلطانعلی از نامعلوم بودن سرانجام شیوه های جدید آموزشی میگوید و ادامه میدهد: وقتی هر سال شیوه آموزش، کتابها و ارزیابی ها تغییر میکند، هم معلمان سر درگم و کم اشتیاق  و هم دانش آموزان کم رغبت میشوند.

 

پرهیزگاری از مشکلات دوران آموزگاری خود میگوید و بیان میکند: ما با امکانات رفاهی کم، حقوق ناچیز، مشکلات فراوان و صعب العبور بودن مناطق محل تدریس، با شوق و رغبت کامل به تدریس میپرداختیم و تنها مشغله دغدغه ذهنیمان تدریس بود اما امروز مسأله کمی متفاوت تر شده است.

 

وی ادامه میدهد: امروز حقوق معلمان جدید به نسبت معلمهای بازنشسته خیلی بیشتر شده، امکانات رفاهی و سختی مسیر نیز به مراتب کمتر شده اما آن اشتیاق معلمان پیشین برای تدریس و رغبت دانش آموزان گذشته در مدارس به مراتب کم رنگتر شده است.

 

تربیت حرف اولی است که این معلم کهنه کار روی آن دست میگذارد و میگوید: همیشه تربیت بر تعیلم مقدم بوده و هست و حتی در قرآن نیز یزکیهم پیش از یعلمهم می آید که بر اهمیت تربیت و اولویت آن تاکید میکند.

 

وی ادامه میدهد: متأسفانه تربیت در آموزش و پرورش ما در درجه اهمیت خیلی کمی قرار دارد و حتی در مقطعی اقدام به حذف معاونت تربیتی مدارس کرده اند؛ و اینجاست که علم آموزی بدون توجه به تربیت علمی دانش آموزان، آموزش و پروش سکولاری میسازد که خروجی آن دانشجویان، کارکنان، مدیران و شهروندانی هستند که ناخودآگاه سکولار می اندیشند و عمل میکنند.

 

پرهیزگاری درد دلش را این گونه ادامه میدهد: وقتی که ریشه خراب باشد، آموزش عالی و دانشگاه که مرکز باروری تربیت نیرو است کارایی خودش را از دست میدهد و مفهوم دانشگاه اسلامی جایگاهی نخواهد داشت؛ دانش آموزی که دوازده سال در یک مرکز شبه سکولار آموزش دیده، چگونه میتواند در تحقق دانشگاه اسلامی آن هم در چهار سال کمک کند و چگونه میتوان این دوازده سال را در ۴ سال جبران نمود؟ به نظر من مهمترین و نخستین گام در اسلامی کردن جامعه و دانشگاه، اسلامی کردن آموزش و پرورش است.

 

این معلم بازنشسته در پایان از مسئولان میخواهد به کسانی که عمری خاک گچ و تخته خورده اند و به فرزندان این مرز و بوم در سختترین شرایط خدمت کرده اند، توجه بیشتری داشته باشند و منزلت دانش و آموزگار را پس از بازنشستگی به فراموشی نسپرند.