- اخبار ، اخبار سایت ، ادارات استان ، خبرگزاری دانشجو ، خبرگزاری ها ، دانشگاه علوم پزشکی یاسوج ، دانشگاه های استان ، دانشگاه یاسوج
- سهشنبه 28 اکتبر 2014 - 10:10
کسی که در افق محو نمی شود …
می روی؛ و گلایه میکنی…میروی و این بار در افق محو نمیشوی؛ شاید دوباره متولد شده باشی.
سایت مردم استان (ک و ب)- سید مسعود پرهیزگاری: بعد از سه چهار سالی که آمده بود، امروز دوباره هوای آمدنش دانشگاه را لبریز کرده است.
بیاختیار پرسه میزنی و انتظار غروب را میکشی. خورشید دارد زمزمههای زعفرانیاش را در تمام شهر میپراکند و تو بی اختیار دسته کلیدهای سه سال پیشت را در دستهایت میچرخانی و به تنها یادگاریشان نگاه میکنی.
نمیدانی کجا میروی و در کجا قدم میزنی. حضور کسی را حس نمیکنی؛ اما میروی و پلههای مسجد دانشگاه را یکی یکی طی میکنی، به پلههای آخری که میرسی چیزی تو را متوقف میکند.
آخرین پرتوهای خورشید به ساختمان غریبانه آنها برخورد میکند و نگاه تو را به آن سمت میکشاند.
سلامی میکنی و خیره میشوی؛
جمعیت زیادی آمده بود، پیر و جوان فرق نمیکرد همه مشتاق دیدارشان بودند؛ اولین بار بود دانشگاه را این گونه مملو از جمعیت دیده بودی. واقعا دانشگاه شده بود؛ شاید هم بینش گاه و خیل جمعیت دانشجویانی که فاصله سنی آنها با هم زیاد بود، برای شاگردی دو استاد از سفر برگشته آمده بودند.
صدای اذان تو را به خود میآورد و مسیرت را ادامه میدهی به سمت مسجد؛ اما تاسف میخوری که بعد از سه سال هنوز هم سرپناهی برای این اساتید بنا نکردهاند و سرما و گرما، باران و برف … چقدر بیتفاوت شدهای.
پای یک ستون تکیه میزنی و میروی؛ نمیدانی کجا؛ فقط میروی و در انتظار یک نسیم چشم دلت را روانه میکنی.
چه سخت است انتظار.
حال و هوای دیگری انگار حاکم است. سلام نماز تمام میشود و سلامی دوباره آغاز میشود و تو بر میگردی پای همان ستون سیاه پوش شده و با سلام راهی میشوی.
منتظری و فوج فوج جمعیت دانشجویان مشتاق را حس نمیکنی، تکیه دادهای و چشمانت را به در میخ میکنی تا شاید از او خبری برسد.
چهارچوب در پر میشود از مردان و زنانی که ایستادهاند و تو همچنان در انتظاری که کسی تو را به سمت در میکشاند.
همهمهای شده است، آمده است با همان هیبت دوستان سه سال پیشش. به استقبالش میروی سلام میکنی و نمیدانی چگونه پاسخت را داده است. هجوم جمعیت تو را به گوشهای پرت کرده و پردهای شفاف جلو چشمانت را گرفته است.
تب میکنی و در این تب میسوزی، انگار تب دیگری گرفته باشی. یعنی انتظاری که تبش فرو میافتد و تب اشتیاق به جان روانت میافتد.
بر همان ستون تکیه میزنی و از دور حرفهایت را میزنی. اما کدام حرف را به زبان میرانی و از کجا باب سخن را باز میکنی؟
نمیدانی و سکوت است که با چاشنی آب چشم، تمام حرفهایت را به او منتقل میکند.
به او خیره میشوی و با موج نوای مشتاقان همراه میشوی. برایش میخوانی و اشک میریزی.
به یاد مادرت میافتی که او هم … اشک امانت نمیدهد و باز هم سکوت میکنی.
راه درد دلت باز میشود که میرود. سراغ خواهرانش میرود تا با آنها درد دل کند و شاید درد دلشان را بشنود.
نمیدانم از دیدنشان خوشحال است یا غم زده. شاید از اینکه در بازار مکاره این دنیای پوشالی راهش را ادامه میدهند خوشحال باشد و خوشحالتر که با ایستادگیشان خط سرخش را ادامه دادند؛ این بار اما مشکی …
شاید هم نگران و غمگین از مظلومیت خواهران غریبش در عصر تهمت و دروغ و تحقیر. شاید میخواهد فریاد بزند که ای بندگان خداوندگار زر و زور و تزویر و صندلی، پایتان را از گلوی من و خواهرانم بردارید و بگذارید نفسی تازه کنیم.
نمیدانی و در این نمیدانمها گیر کردهای که بر میگردد. این بار خجالت میکشی به او خیره شوی.
همه مشتاقانه به سویش هجوم میبرند و بر دست و دلشان طوافش میدهند و تو کز کردهای گوشهای و سرت را به زیر انداختهای.
نمیدانی خوشحال است یا غم زده. نمیدانی و این نمیدانم تو را بیشتر میسوزاند. حتی بیشتر از تب انتظار و اشتیاق.
میخواهی فرار کنی؛ اما از خودت تا کجا فرار میکنی.
سنگینی نگاهش را حس میکنی و این بار سعی هم نمیکنی که سرت را بالا بگیری.
چرا اینجا آمده و سوالش از تو چیست؟
چه کار باید میکردی که نکردی و از تو چه میخواست که …
عرق بر پیشانیت مینشیند و با آب دیده تو را غرق میکند. غرقاب عرق شرم و آب دیده.
دارد میرود و هنوز هم نمیتوانی نگاهت را بلند کنی و با او خداحافظی کنی.
سنگینی نگاهش انگار بر پلکهایت افتاده باشد که حتی بعد از رفتنش نیز توان سر به هوا کردن نداشته باشی.
همه رفتند که بدرقهاش کنند. فردا میهمان شهر میشود و یا شهر میهمان او و بعد به دانشگاهی دیگر میرود.
تو میخ کوب شدهای و مچاله میشوی درون خودت. انگار سیاه چالهای تو را در خود فرو میبرد.
مچاله میشوی، آب میشوی و در غرقابی غرق میشوی.
با نوای یا حسین به خود میآیی. توان میگیری و بلند میشوی. هنوز نرفته است. دم در ایستاده است. انگار منتظر سلام تو باشد.
سلام میکنی و دست میدهی؛ اما این سلام بدرقه، سلام یک آغاز است.
دستت را محکم فشار میدهد، بی اختیار فریاد میزنی” یاااااااااااااااااااااا حسییییییییییییییییییییین” و جمعیتی که بعد از تو فریاد میزنند و دستت از زیر تابوت رها میشود.
انگار تازه به اول خط رسیده باشی. اشک امانت را بریده است؛ اما جان تازهای گرفتهای.
با او خداحافظی میکنی و میبینی که تابوتش بر دستان مشتاق دانشگاهیان چگونه هروله میکند و نوای حسین حسین فضای دانشگاه را پرکرده است.
میخواهی از پلههای مسجد پایین بروی که باز هم کسی تو را متوقف میکند.
نگاهت دوباره به دو شهید گمنام دانشگاه میافتد سلام میکنی و به مادرت و مادر عالم هم سلامی میکنی. بر سر مزارشان میروی و فاتحهای میخوانی. میخواهی سر سخن را باز کنی و باز میکنی. این بار میدانی از چه بگویی و اولویتت چیست.
میروی.
و از غریبی آنها در این دانشگاه گلایه میکنی و دینی که بر گردنتان مانده است.
میروی و این بار در افق محو نمیشوی.
شاید دوباره متولد شده باشی.
