غالب دانش آموزان به صنف ما طلبه ها ایراد می گیرند که شما خودتون رو از ما بالاتر می دونید و احساس میشه که نمیشه خیلی به شما نزدیک شد. بنده هم تو این مدت برای برطرف کردن این ذهنیت

داشتم از مدرسه خارج می شدم، دانش آموزانی که مشغول والیبال بودند، با صدای بلند همگی صدا زدند که حاج آقا بیا با ما والیبال بازی کن، من هم بدون درنگ عبا، قبا و عمامه را روی سکو گذاشتم و رفتم باهاشون بازی کردم. احساس خاصی پیدا کردند که این کار را انجام دادم ، خودمم احساس کردم که این کار با ارزش تر از چندین ساعت حضور در کلاس و صحبت برای آنان بوده. تو این دو سالی که مدرسه می روم، غالب دانش آموزان به صنف ما طلبه ها ایراد می گیرند که شما خودتون رو از ما بالاتر می دونید و احساس میشه که نمیشه خیلی به شما نزدیک شد. بنده هم تو این مدت برای برطرف کردن این ذهنیت سعی کردم که روابط صمیمی با آنها داشته باشم، برای خودم شأنی قائل نباشم که این شأن باعث دور شدن من از آنان باشد.

 

خاطرات یک طلبه