ر گوشه ای دیگر از شهر جوانی از خواب که پا میشد متوجه شد که امروز هم کاملا در اختیار خودش هست،او هر روز در اختیار خودش بود، چون بی شغل بود.تصمیم گرفت برای پر کردن ساعاتی از وقت قدمی بزند.در هنگام خروج از اتاق به مدرک فوق لیسانسش که گوشه ای از اتاق افتاده بود خیره شد،با همین چشمان خواب آلود و بی تفاوت نگاهش به تاریخ فارغ التحصیلیش افتاد،تاریخ ۲ سال پیش را نشان می داد.

سایت مردم استان (ک و ب) – روح الله امیدوار:

در گوشه ای از شهر در یک اتاق شیک و تر و تمیز در یکی از ادارات دولتی کارمندی بر صندلی ای که میشد ۵۰۰ کیلو وزن برایش تخمین زد تکیه زده و با گوشی موبایلش ور می رود،او منتظر یک پیامک بود،صدای زنگ آلارم پیام او را به خود آورد،چند دقیقه ای چشمش به اعدادی که در پیام بود خیره ماند ولی موفق به خواندن همه اعداد نشد،پیامک حاوی ۱۶ رقم انگلیسی بود که گویا شماره کارت اعتباری را نشان می داد که قرار بود کارمند مبلغی را به آن کارت انتقال دهد،او ۶ را از ۹ نتوانست سوا کند لیکن از فرستنده پیام خواست اعداد را به فارسی برایش مجددا پیامک کند.

در گوشه ای دیگر از شهر جوانی از خواب که پا میشد متوجه شد که امروز هم کاملا در اختیار خودش هست،او هر روز در اختیار خودش بود، چون بی شغل بود.تصمیم گرفت برای پر کردن ساعاتی از وقت قدمی بزند.در هنگام خروج از اتاق به مدرک فوق لیسانسش که گوشه ای از اتاق افتاده بود خیره شد،با همین چشمان خواب آلود و بی تفاوت نگاهش به تاریخ فارغ التحصیلیش افتاد،تاریخ ۲ سال پیش را نشان می داد.

ساعت ۱۱ صبح بود،جوان از کوچه ای می گذشت،خودرویی جلوی منزلی پارک بود،رنگ تند قرمز پلاک خودرو توجه جوان را به خود جلب می کرد.

در گوشه ای دیگر از شهر مامور قرائت کنتورِ اداره برق پاشنه ی خانه ای را از جا می کند ولی کسی در بروی او باز نمی کرد،چون همه اعضای خانواده در اداره هایشان بودند.

در گوشه ای دیگر از شهر در حوالی محله سالم آباد چند جوان نحیف و رنگ پریده خود را به طبقه زیرین ساختمان سینمای معروف شهرشان رساندند،آنها نمی خواستند فیلم ببینند،چون سینمای شهرشان سالها بود که نیمه کاره رها شده بود.

در گوشه ای دیگر در بازار شهر پیرزنی که خرج فرزندانش را از مشتی علف سبز که روی کهنه ای پهن کرده بود، در می آورد در حال التماس به مامور شهرداری بود که بساطش را از او نگیرد.مامور شهرداری چنان فریادی بر او می زد،مشابه این فریاد را ساعاتی پیش در لیسبون گرت بیل پس از به ثمر رساندن گل پیروزی رئال مادرید در فینال قهرمانان اروپا زده  بود. 

چند ساعت بعد جوان در خانه بود.زاویه ۱۳۵ درجه ای عقربه های ساعت با هم، وقت ۱۶:۴۵ شهر یاسوج را نشان می دهد،جوان تلویزیون قدیمی را روشن می کند،آنتن در اختیار شبکه استانی دناست و اخبار این شبکه پشت سر هم جلسات کارگروه های رنگارنگ را به تصویر می کشاند،روی میزهای این کارگروهها البته موز و میوه و خوراکی بدجور به بیننده لبخند می زند ،جوان در همان سکوت با خودش فکر می کند واقعا چه چیزی از دل این جلسات بیرون می آید،فکر می کند که این جلسات حتما برای رستگاری شهر و استان لازم است که ناگهان با صدای مجری اخبار به خودش می آید : ” از مهمترین مصوبات این جلسه غبار روبی معابر بود “،جوان لبانش را به نشانه تعجب به شکل هلالی در میاورد و با همان سکوت زل می زند به قاب تلویزیون.

مجریِ خبر میکروفن را به مدت ۷ ثانیه دراختیار گوینده هوا شناسی قرار می دهد،جوان  اما فکرش خلاف فیزیکش اینجا نیست،او با خودش فکر می کند که در هیچ جای ایران نمی توانند در ۷ ثانیه خبر هواشناسی اعلام کنند. آنورتر پیرمردی زیر لب غر و لند می کند،برگردان غر و لندهای پیرمرد به فارسی تقریبا اینرا نشان می دهد : “همین دو کلمه را هم خودت میگفتی دیگر کارشناس هواشناسی چی بود”.

بانوی مجریِ خبر با لبی خندان خداحافظی می کند،جوان اما نمی خندد،او هنوز فکر می کند،این بار به رویای بزرگ تر شدن که اصلا خوب نبود.

جوان کانال تلویزیون را به شبکه press tv عوض می کند،او می خواهد با ترجمه آنلاین صحبتهای انگلیسیِ مجری شبکه،ساعاتی دیگر از وقتش را نیز اینگونه پر کند.

چند ساعت بعد همه شهر در خواب بود،جوان اما بیدار بود…