سایت استان: امراله نصرالهی (درنگی بر نخستین آلبوم موسیقی سنتی در استان ؛ یادمان مولانا جلال الدین رومی ) ای قوم به حج رفته کجایید؟ کجایید ؟         /         معشوق همین جاست ، بیائید بیائید ده بار از آن راه بدان خانه برفتید   /         …

 

(درنگی بر نخستین آلبوم موسیقی سنتی در ؛ یادمان مولانا جلال الدین رومی )

ای قوم به حج رفته کجایید؟ کجایید ؟         /         معشوق همین جاست ، بیائید بیائید
ده بار از آن راه بدان خانه برفتید   /                    یک بار از این خانه بر این بام بر آیید
گر صورت بی صورت معشوق ببینید        /       هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید

۱. پیر بی قرار با وقار بلخ که روزگاری در بازار مسگران در میان آن جماعت حیران دف می زد وپای می کوبید ، رباب به دست می گرفت و در پرده‌ی عشاق « هله عاشقان بکوشید که جو جسم و جان نماند » را به زمزمه ، ترنمی می کرد و آن گاه نهان جوشیده و دل رمیده به خود نهیب می زد که : « ای زرد روی عاشق تو صبر کن ، وفا کن » صدایش ، کلماتش ، نعره های ناآرامش ، تب وتاب های عشقش گویی اکنون ، زنده ترند . به گوش می رسند و در این تب و تاب عصر تجدد گوش هوش ما آدمیان رامی نوازند ، البته کوی وبرزن بلخ و قونیه‌ی آن روزها حال و هوای دیگری داشت ، موسیقی نان با موسیقی جان در هم آمیخته بود ، مسگران برای تعالی نان سفره هاشان بر فلزهای مسین می کوفتند و پیر بلخ برای عروج جان آدمی بر دل بی تاب دف چنان می کوفت که شادی نیز به ملال در می آمد . این سان پیر را با تازیانه‌ی تصوف جان خوش تر می بود ، و او روز به روز بی تازیانه‌ی چنین تصوف عشقی مزاج و مذاقش تلخ تر می نمود و اینها همه دلیلی بود بر هلهله گفتن ها و فریاد وفغان هایش . شمس «دل» از او می برد و« روی » از او نهان می کرد ، و پیر ما گاه مضطرب حال و پریشان قال ، « زبان بریده به کنجی می نشست صم بکم» و گاه دلخوش و امیدوار می خروشید و به فغان در می آمد که : « بروید ای حریفان ، بکشید یار مارا/ به من آورید آخر صنم گریز پارا .

04300592007p01 1 نشانه شناسی « بی نشان »

لیکن پیر حیران عشق را چه چاره ؛ که سینه‌ی سوزان عاشقان جز صبوری و وفا داری را راه گریز و گزیری نبوده است و مولانا چنین بود ، صبور و وفا دار . جسم مولانا جلال الدین گرچه روز به روز نحیف تر و لاغر اندام تر می نمود لیک غنای روحش او را تا سر حد اسطوره‌ی اندیشه ای راز ورز بر می کشید و پله پله می رفت تا به ملاقات (خدا ـ معشوق) رسد . به یقین او فرا انسان تاریخ عشق است . تاریخی به گفته‌ی نیچه پر از آری گویی به زندگی و غریزه‌ی طبیعت و حیات . باری پیر « زرد روی عاشق » ، کعبه‌ی فقه رها کرد تا در معبد عشق پناه گیرد ، (معبدی آری گوی زندگی) و به ناکامی های تاریخ فقه خنده زند( فقهی نه گوی زندگی) مگر نه اینکه روزگاری او واعظ خلف پدر واعظش بوده و رابطه‌ی خدایگان ـ بنده در متن شریعتی فقه مدار را به درشتی و عبوسی اش می شناخت ؟ و خطای خطابه های ارتجاع و رساله های متون فقه را به رسوایی می نگریست ؟ و در مقابل اوراق شویی ها و بی دفتر بودن های درس عشق ، همه را به هیچ می گرفت ؟ آری ؛ بشوی اوراق اگر هم درس مایی/ که درس عشق در دفتر نگنجد .

و شاگردانش گرچه بعدها درس های عاشقانه‌ی اورا در شش دفتر نوشتند لیک حکایت « قمار عاشقانه‌‌«‌‌‌ی او همچنان باقی است .

خنک آن قمار بازی که بباخت هرچه بودش / بنماند هیچش الا هوس قمار دیگر

و جلال الدین در میانه های این قمار باختن و باختن و باختن ، تنها دلخوش به عشق می بود که عرفا نیز گفته اند اول ما خلق الله العشق ، در وادی پر حیرت این عشق ، تمامی بنای هستی شناسی صلب فقه به غمزه‌ی معشوقی فرومی ریخت ، پس زنده باد کرشمه‌ی معشوقه گان و ماناباد کرشمه های حسن شان .

باری مولانا نرد عشق می باخت و « شمس» جان او هر روز با دیدار « شمس» طلوعی با شکوه تر به خود می گرفت . به راستی غروب های این روح نیز لحظه های نابی از هبوط آفرینش بودند .
آری ، او سر خوش از باختن و فارغ از بردن بود . بی شک موسیقی نیز در این خلسگی و نشئگی عشق و تراژدی باختن سهمی عظیم داشت . نیچه بارها گفته بود موسیقی رنج پنهان حیات را از خاطر آدمیان می زداید و آدمی لحظاتی را در ستایش موسیقی ، بی رنج و تلخکامی سپری می کند وهراس از زندگی آدمیان رخت بر می بندد .گویا مولانا ، این انسان شرقی بارها معنای چنین هراسی را دریافته بود که در « موسیقی شعر» پناه می گرفت . بی تردید او درموسیقی سویه های نجاتی می جست که در هیچ هنر دیگری نمی توان سراغ گرفت . مولانا اراده ای معطوف به رهایی داشت . اراده ای معطوف به زیستن . نخست نه گفتن به هستی صلب و سخت فقاهت و کلام و آنگاه آری گفتن به « زایش تراژدی در متن زندگی» . بر بنیان این نگره بیائید به غزلیات شمس رجوع کنیم و در خانه‌ی وجود مولانا مأوا گزینیم تا « خام بدن ،پخته شدن و سوختن» را در آنجا به نظاره بنشینیم و شاهد حضور انسانی باشیم که کلمات شعرش بدون رنگ ، نغمه و موسیقی در جهان لوگوس وار شعر او گامی بر نخواهند داشت . به یقین آن کلمات ، خود ، موسیقی اند .

هر غزلی از او به کوارتتی ( قطعه موسیقی ) می ماند ناب و در نهایت استعلا . و هر کلمه ، نتی که در ترکیب بندی ای خاص به ساختاری بی مانند می رسد . موسیقی ، جان شعر مولاناست . بی او کلمات نه رقصی دارند و نه جنبشی ، نه شوری و نه حیاتی ، نه جانی و نه جهانی . آنها بی این موسیقی کلام ، دالهایی تهی از مدلول و یا لفظ هایی تهی از معنا خواهند بود . موسیقی در « نهاد نا آرام جهان » وجود مولوی پا سفت کرده است تا همین را بگوید : هر نفس آوازعشق ، می رسد از چپ و راست / ما به فلک می رویم ، عزم تماشا که راست . و او آنچنان دل باخته بود که راهی جز پناه بردن به وادی « فرامن» خود نداشت و به یمن چنین فرامن‌ـ‌ی بود که از کلمات شعرش ، نغمه ها می تراوید . باید اعتراف کرد که کلمات غزل کهن به مولانا که می رسند خود یکسر به سونات آفرینش بدل می شوند ، سوناتی در چهار موومان آب ، باد، خاک و آتش . به همین سبب تخیل مولانا در هنگامه های سرودن و سرایش شعر از کلمات ، قطعه ها ( قطعه‌ی موسیقی ) می سازند . سمفونی هایی ناب ، بی ارجاع به واقعیتی در برون خویش . این سان آنها زندگی را برای ما تحمل پذیر می کنند و سبب می گردند تا نیروی ویرانگر خواست حقیقت زندگی را به خواست افرینش و خلق بدل کنیم و دلیلی به دست می دهند تا واکنشی منفی در برابر آن را به کنشی یکسر مثبت تغییر دهیم . و ما این کنش را کنش عشق می خوانیم . کنشی برای رسیدن به این همانی عشق ، عاشق و معشوق . لحظه های یگانه ای از سه وجه حضور همزمان . یکی علیه دیگری نه ، بل یکی با آن دو دیگری .

این است حکایت مولانا و شعرش و غزلش و عصیان حضورش در قرنی صورت بندی شده در گفتمان غزل .

۲. قونیه هر سال شاهد بزرگداشت آیین مردی است که خداوندگار غزل عرفان خوانندش . مردی که حضور بر مزار او و زیارت آرامگاهش بی رسم پای کوبی و سنت دف نوازی ؛ تو گویی چیزی کم دارد و در این میان هرکس به گونه ای به این مرد بزرگ ادای دینی می کند . به یاد او از بند پند ها می گریزد ، باده ها می گرداند و آن « جام جان افزای » را بر جان نا آرام خویش می ریزد .
به عربده های آن « زندیق زندگار زمانه » گوش می سپارد و از میان آن همه « من» از « من » اودر شگفت می ماند .

زین دو هزاران من و ما، ای عجبا من چه منم ؟/ گوش بنه عربده را دست منه بر دهنم

او به سان ما آدمیان خاکی نبود تا تنها یک بار زاده باشد ، نه ، که او بارها زاده شده بود .

« یک بار زاید آدمی ، من بارها زاییده ام» و این بارها زادن ، محصول عاشقانه هایی است که تاریخی بدان اعترافی شیرین دارد . بدین علت مولانا ، « آب حیات عشق را » در رگ رهگذران و مسافران کویش روانه می کند تا یکبارگی از « عافیت ببریده » و «در عاشقی پیچیده» باشند .

باری ، کوی مولانا ، کوی حضور عشق بازان است ، بی پای افزاری و بی تعلقی . آنجا الحان مینوی در مرز خیال و واقعیت ، رؤیای غریب شهود و آشکارگی« جان جهان » را به ما می نمایانند تا در دل تجدد بیمارگونه‌ی هر کدام از ما خاکیان ، برق غیرتی بدرخشد و جهانی بر هم زند .

۳. به گمانم « بی نشان » آن برق غیرت است .عشق بازی است و اثری موسیقایی است در بزرگداشت و به یادمان آن مرد ، قماری است عاشقانه ، و آفرینشی است در دستگاه نوا . گاه می اندیشم در میان شور و شادی های دستگاه ماهور و آواز بیات ترک به حزن و اندوه اما سرشار از تأمل نوا هم نیازمندیم ، حزنی شیرین ، بی یأس و ملال اما آکنده از « دلهره ی هستی » . آنجا که قراراست شعری رازورز خوانده شود و نوایی نواخته گردد ، این نواست که بر سر هر دستگاه و آواز و مایه ای سایه می افکند .در نوا گویی فاخته ها ، فاخته ترند و قُمریان ،‌ قُمری تر و عاشقان ، کشتگان معشوق و خامان ، پخته و پختگان نیز سوخته ترند و چه زیباست دگردیسی خام بودن ، پخته شدن و سوختن . گونه ای مرکب خوانی و مرکب نوازی است ودر این مرکب خوانی و مرکب نوازی ، آدمی از صورتی به صورتی ، از خیالی به خیالی و از رنگی به رنگی چهره می گرداند تا آن تجربه و ضیافت روح در شکلی استعلایی اتفاق افتد . این عدم بیانگری و زبان گریزی روح گویی در نواست که شکل عینی به خود می پذیرد . بی نشان هایش ، نشانه شناسی می شوند. شمایل هایش نمود می یابند و نمادهایش زنده می گردند . نمی دانم شاید این درک و دریافت من است از چنین دستگاه موسیقایی تأمل برانگیزی و شاید هم به راستی او خود ، چنین باشد .

این سان آلبوم موسیقی « بی نشان » حکایت این نشانه ها ، شمایل ها و نماد هاست . خصلت بیانگری و زبان نگری است . این همانی کلام است با موسیقی ؛ یعنی موسیقی بر او بار نه ، که از زهدان کلامش زاده شده است . اگر شعر مولانا موسیقایی ترین کلام تاریخ ادب عرفان است ، « بی نشان » در هم تنیدگی آنچنان شعری و این چنین موسیقی ای است .و آواز که خود در نهایت ایجاز است .
حسین پرنیا در « بی نشان » بر ایده های شخصیت مولانا تأملی می کند تا ساختار ملودی های خود را با ایده های آن مرد تطبیق دهد و موسیقی او در نهایت سادگی به لطافت جان آن کسی می ماند که به باده ای سرریز می شود و اقلیم انتزاعی درون را در خودآگاه کلام به تصویر می آورد . او برای ساختن و آفریدن چنین قطعه هایی ، نیازی به پیچیدگی و حتی فرم زدگی نمی بیند که شعر ، خود مسیرآفریدن موسیقی را به موسیقی دان نشان می دهد و پرنیا بر چنین مقوله ای آگاهی دارد . او آهنگ سازی است که از پیرایه و تکنیک نیز می گریزد تا موسیقی بر دل آدمی اثر نهد . این سان ناسازگاری او با تکنیک یعنی درنگ بر سادگی و بی پیرایگی . موسیقی پرنیا ، مردمی هست اما عوام زده نیست ، در سطح اذهان عموم اثر می نهد اما ژرفای هنری خویش را نیز حفظ می دارد او می آفریند برای آن کس که قصه‌ی ناکام عشقی دارد و آنکس که « دلش برای باغچه ای » می سوزد و آن کس که می گرید وآن کس که می خندد و آن کس که فریاد می زند و آن کس که در غم انسانی می نشیند و آن کس که آزادی را دوست دارد . آری او بنا می کند چیزی را برای من ، تو و ما. و « بی نشان » چنین است . موسیقی ای در رفت و آمد میان دو ذهن ، نخبگان و مردمان عادی کوچه و بازار . بینا ذهنیتی محض ، سرگردان میان روحی نا آرام و روانی بی خبر ،ذهنی مشوش و ذهنی حسابگر ، البته « بی نشان » را می توان در مدار و یا همان سیکل بسته‌ی آهنگ سازی پرنیا قرارداد . سیکل بسته ای که نه بازگشتی به آغازی دارد و نه به سمت آینده ای نا مشخص حرکت می کند . او آهنگ سازی است موفق میان همان سیکل بسته‌ی نخبه گرایی و مردم باوری خویش . پرنیا اما اهل موج سواری نیست . برای نت های بی کلام و ملودی های با کلام خویش خطی را روایت می کند . خطی بدور از زیگزاگ هایی که بیشتر از سطحی نگری و ظاهری جامعه شناسانه سرچشمه می گیرند تا چیز دیگر . اما او از بینشی مردم شناختی ـ جامعه شناختی هم برخوردار است و در جهت درک سلیقه‌ی مردم خیابان گام بر می دارد ؛ چون موسیقی برای آنهاست . همان گونه که شعر برای آنهاست و همان گونه که تحول های بزرگ برای آنهاست !!! او برای آرشیو ها و بایگانی ها به عنصر ساختن روی نمی آورد که بایگانی ها خصلت مرگ آور بورکراسی های مدرن اند واین خصلت را در سالن های بایگانی و آرشیو های ایدئولوژیک صدا و سیما این سالن های مرگ و ممیزی نظاره گریم . آری پرنیا برای مردم گوشت و پوست و خون دار تصنیف می سازد . نه مردمانی که قدرت ، آنها را هم شکل و یا بی شکل می خواهد و بی نشان اثری است برای همین مردم . مردمی که « بر خاک سرد امیدوارند » و مردمی که « دیگر به آسمان امیدی ندارند » پرنیا در آثار خویش به سراغ هر صدایی نیز نمی رود . او از صداهایی که در بستری تبلیغاتی ، بزرگنمایی ( آگراندیسمان ) شده اند بیزار است . چرا که تبلیغات چی ها در بازار بورس دلالی موسیقی شان به واسطه‌‌ی آنها هدف های مالی خویش را پی می گیرند تا به سودهای کلان دست یابند. او به سراغ صداهایی می رود که نه امکانات مالی چندانی و نه به بازار بورس موسیقی وصل یا تعلقی دارند . آنها صداهایی اصیل و شهرستانی اند . در نهایت خلق وخوی صمیمی شان . پرنیا خود نوشته است :

« چند سالی است دوست دارم آثاری را که می نویسم در تجربه‌‌ی صداهایی ثبت کنم که بیشتر از آنکه در تقلید پرسه زنند و در هیاهوی نام ونان یک آرزو بمانند در جست و جوی پیدا کردن خود باشند و هنر را در معیارهای درست آن بجویند »

به گمانم او در بی نشان چنین کرده است . از صدایی بهره گرفته که از جنسی خاص برخوردار می باشد . صدایی به معصومیت روزگاران کودکی اش . حنجره‌ی خامی که به بسیار سفر پخته شده و نخست محصول خود را در بی نشان به ثمر نشانده است . آن همه آموختن ، تمرین کردن و درس پس دادن سرانجام ، روزی می بایست به بار می نشست نه چون دیگرانی که می شناسیم و می دانیم.
آری خواننده‌ی بی نشان () درک و ایده‌ی خوبی از آواز ایرانی دارد . به تأمل ، آواز می خواند . از هیاهوی تقلیدبه دور است و سعی می کند که خود باشد و نه چون دیگرانی که در این عرصه تنها مقلدانی بی مایه اند . و پرنیا به همین سبب به او که رسید تأملی کرد . به یقین بی نشان را محصول آن تأمل می دانم . تأملی در آیند و روند و پرسه زدن های بی شمار از دیوان جان جهان ، مولانا به فکر موسیقایی خویش و از فکر موسیقایی خویش به آواز خوان جوانی که تا رسیدن به خود راهی صعب در پیش دارد . تا رسیدن به آن روز . . . آوازش را در بی نشان می شنویم .