باز ذهنم گر می گیرد و تنم یخ… خودم را لحظه ای جای او می گذارم…البته شاید هم نتوانم… اینکه او به کجا رسیده بود که چنین کرده است..حتی تصورش نیز زجرم می دهد

 

 غلامرضا : بنی آدم اعضای یکدیگرند //که در آفرینش ز یک گوهرند

چو عضوی به درد آورد روزگار //دگر عضوها را نماند قرار

شب است و خسته از کار روزمره. چشمانم را که روی هم می گذارم صدها نفر و صدها حرفای گفته شده و صدها مشکل مردم و صدها خواسته جور واجور جلوی چشمانم رژه می روند. ای کاش فقط جلوی چشمانم رژه بروند، در ذهنم هریک صدایی دارند و بعضی ضربه می زنند و بعضی تشر و بعضی دیگر…

گاهی در خلوت خود نیز چنان شرمنده مردمم می شوم که نمی توانم به تنهایی جوابگوی هزاران مشکل دیارم باشم… گاهی آرزو می کردم که ای کاش شهرم ده نماینده داشت… اما باز می گویم مگر همه مشکلات را فقط یک نماینده می تواند حل کند.. مشکلات دیارم چنان زیادند که خروار خروار روی هم جمع شده اند و خروار خروار مشکلات عمومی…و خروارها مشکلات شخصی…

چشمانم را می بندم اما با بستن آن درد ذهنم و بهتر است بگویم که شلوغی ذهنم آرامی ندارد. جسمم خسته، ذهنم شلوغ اما قلبم همچنان می تپد و تپش قلبم در روزهایی که قسم خورده ام وکیلی شایسته برای مردم دیارم باشم، متفاوت تر از سالهای پیش است.

چشمانم را اینبار باز میکنم، سقف خانه جلوی چشمانم است، اما ذهنم را به دور دستها می برم. به جایی که دیارم است و شاید به قولی بعضی بگویم حوزه انتخابیه ام.. چند روز پیش نیز آنجا بودم و مثل همیشه هر دو روی سکه حضور را دیدم. یکی تشکر دیگران بابت فعالیتی که در این مدت در داشته ام و دیگر شنیدن غرهای کسانیکه نتوانسته ام برایشان کاری کنم که بگذریم برای که و چه نتوانسته ام..

ذهنم شلوغ است و افکار در آن رژه می روند، به یکباره ذهنم می رود سوی عضوی از خانواده که چندی پیش خود سوزی کرده بود..مرحوم حاتمی… ذهنم در یک آن فضایی سنگین به خود می بیند و سکوتی عجیب آن را در بر می گیرد… و سراسر بدنم را غم فرا می گیرد.. او را نمیشناختم.. و این روزها هرکسی درباره او چیزی می گوید… وزارت هم همینطور.. اما او هرکه بود و با هر شخصیتی، شهروند دیارم بود.. و عضوی از خانواده ..گفتم !!

باز ذهنم گر می گیرد و تنم یخ… خودم را لحظه ای جای او می گذارم…البته شاید هم نتوانم… اینکه او به کجا رسیده بود که چنین کرده است..حتی تصورش نیز زجرم می دهد… درخواستش چه بوده… چه چیزی بوده که مرگ را خرید تا به خود و خانواده اش نیم نگاهی شود.. سهم او از نفت، آتشش بوده است؟ نمی دانم… او که بود و چه می خواست را نمیدانم..

 اما میدانم که صدها نفر همانند او نه در شرکت نفت آنجا، بلکه در جای جای دیارم روحشان چه آسیبها که ندیده و چه دردها که نکشیده اند.. او سوختن بسیاری از دلهاست.. سوختن قشرهایی که همه در بسیاری از دردها مشترکند…و سوختن او دودی از آسمان شهرم بود و سوختن او فوران دلهایی بود که هزارن غم در آن فشرده شده.. ذهنم در این چند روز بسیار درگیرش است.. نمیدانم درباره اش چه بگویم… نمی دانم نمی دانم نمیدانم…

در اینجا لازم است از این طریق این مصیبت دردناک را خدمت خانواده محترم حاتمی  و دیگر بستگانشان  تسلیت گفته و آرزوی مغفرت و آمرزش را برای مرحوم و صبر جزیل برای بستگان وی از درگاه خداوند متعال مسئلت نمایم. روحش شاد و یادش گرامی.