لهراسب محمدیmohammadi-lohraseb

چهل روز است که کنارمان هستی. چهل روز است که مهمان مایی فراموشت نکرده ام آمده ایم که برایت اربعین بگیریم.

همرزمت هم آمد. حاج صادق: تو او را خوب می شناسی. صدایش را نوحه هایش را.

می گویند ۱۶ سال داشتی که شهید شدی می خواهم روزهایی را که به جبهه آمدی تصور کنم. و چطور هوای جبهه و جنگ به سرت زد و راهی شدی.

در کلاس درس بودی یک گوشت به درس و معلم بود گوش دیگر به پنجره کلاس که صدایی از بیرون تو را ندا می دهد.

صدای حاج صادق است. «با نوای کاروان، بار بندید همراهان» در دلت جوش خروش عجیبی است از یک طرف دلت پیش معلم و درس و از طرف دیگر صدای با نوای کاروان حاج صادق که تو را می خواند چه کار کنم خدایا« بار بندید همراهان» آیا یکی از همراهان کاروان من هستم.

راهی خانه می شوی خیابان ها شلوغ پیر و جوان هر کس خود را آماه رفتن می کند دلت هوای رفتن می کند. کلاس را رها کرده با کاروان عشق راهی می شوی.

عشق معرفت اخلاق همه یکجا در کلاس جنگ وجود دارد دل واپسی به کلاس درس را فراموش کرده و ایثار و فداکاری در راه میهن جایش را می گیرد.

جانت را فدا می کنی و آنقدر خدا تو را دوست دارد که زمانی به مهین باز می گردی که هموطنانت تو را خیلی دوست دارند. تو از نوع« مردان بی ادعایی» بیست و اندی سال در مرزهای مملکت ماندی و پاسداری کردی. ایثار از این، بالاتر! گمنام ماندی ایثار از این بالاتر ۱۶ سال داشتی که روانه جبهه شده اید ایثار از این بالاتر! آینده ات را فدای مملکت کردی شاید اگر زنده بودی متخصص بودی پشت میز نشین و از تخصصت زندگی راحتی دست پا کرد بودی ایثار از این بالاتر!

خدایت بیامرزد همه شما شهدای گمنام و شهدای جنگ تحمیل را. به درود شهید گمنام.

منبع : کبنانیوز