از همه آنهایی که برای وداع با او آمده بودند خواست به پسرش که پس از بیست سال، بازگشته بود، سلام کنند…لحظاتی بعد، من برای اولین و آخرین بار گریه مادربزرگ را می دیدم…آخرین جمله اش را با اشک گفت: «سلام روی! خش اومیی»…

مادر شهیدسایت مردم استان (ک و ب) – ؛ بیست سال بعد از پسرش ماند. ماند تا هر لحظه و هر روز بدون اینکه قطره ای اشک بریزد، چشم به در باشد شاید فرزند مهربانش باز گردد و او را دوباره در آغوش بگیرد.

۹ سالم بود که خبر شهادتش را آوردند. چارقدش را بسته بود و بدون اینکه گریه کند، نشسته بود وسط جمعی که با نوای سوزناک لری شروه می خواندند.

۱۵ سال بعد یک شب از او پرسیدم:چرا آنروز گریه نکردی،چیزی نگفت. فردایش(در حالی که بغض کرده بود و تلاش می کرد بغضش نترکد) پاسخ داد: وصیت کرده بود هر وقت شهید شدم گریه نکنید تا ضد انقلاب خوشحال نشود.

هیچگاه عکس پسرش را در خانه اش نصب نمی کرد، تا  مبادا عهدی که با پسرش بسته بود را بشکند.

۲۰ سال بعد از پسرش زنده بود. بیست سال!… و تا آخر بر عهدی که با پسرش بسته بود ماند.

بر آن عهد ماند، تا وقتی که، در آخرین لحظات زندگی اش، چشمانش را برای آخرین بار گشود و در حالی که لبخند میزد، رو کرد به کسانی که برای وداع آمده بودند و گفت: پسرش بازگشته است…بعد…از همه آنهایی که برای وداع با او آمده بودند خواست به پسرش که پس از بیست سال، بازگشته بود، سلام کنند…لحظاتی بعد، من برای اولین و آخرین بار گریه مادربزرگ را می دیدم…آخرین جمله اش را با اشک گفت: «سلام روی! خش اومیی»…

من به یکی از ناب ترین لحطات انقلاب دعوت شده بودم…آخرین کلاس درس مادربزرگ. 

 او گریه کرده بود، بدون اینکه عهدش را بشکند… 

پی نوشت:

۱-در تمام آن بیست سال، هیچگاه،(حتی یکبار)، هیچ کس، از طرف دولتهای ننگین بعد از جنگ به خانه اش نرفت، تا از مادر فرمانده تشکر کند…و او هیچ گاه(حتی یکبار) گلایه نکرد.

۲-فرهاد(نوه ای که همیشه در کنارش بود) روی دیوار خانه اش با خطی کودکانه نوشته بود: بمان مادر، بمان در خانه خاموش خود مادر، تو دیگر سایه فرزند را بر در نخواهی دید…

 ۳-سقف چوبی خانه اش در دوسال آخر عمرش خراب شده بود و باران آن سالها امانش را بریده بود. اما این باعث نشد برود بنیاد شهید…دلسوزی های معنا دار مردم را شنید اما هیچ وقت(حتی یکبار) با آنها همراهی نکرد.

۴- مادربزرگ هشت سال پیش در چنین روزی، چشم از جهان فروبست. در حالی که تا آخرین روزها تمام  تلاشش را کرد تا از من (که بیشتر از همه دوستم می داشت) کسی همچون فرزندش بسازد و من چقدر دانش آموز تنبلی بودم در کلاس مادر بزرگ.