یاسوج ۲۴: یادداشت//

 

سید

 

اول: سربازانِ ایرانی که بعد از هشت سال جنگ به شهرها برمی گشتند؛ با پدیده هایی روبرو می شدند که از درکِ آنها عاجز بودند. آن وقتی نوجوان بود؛ شد و وقتی ده سال بعد از و در پی تمام شدنِ جنگ؛ به شهر هایشان برمی گشتند اثری از آن روزهای پُرشکوه نمی یافتند.
از روی منابرِ نمازجمعه ها و مساجد، کلماتی که می شنیدند را نمی توانستند درک کنند، منبری ها یا از تاثیراتِ خمس و زکات می گفتند؛ یا هم از دورانِ رفاه و سازندگی، هیچکس از انقلابِ جهانی آنها نمی گفت، رادیو و تلویزیون مداحی ها و آهنگ های پرشورِ دهه شصت را پخش نمی کرد.
آن نسل؛ رهبرِ «کلمه سازِ» خود؛«سید مرتضی آوینی»را؛ همان اوایلِ از دست داد و وقتی متوجه اتفاقی که در حال رخ دادن بود شد؛ که هر جا می رفت اثری از احترام به ارزشهایی که بهترین دوستان و جوانی اش را در راهِ آنها داده بود، نمی یافت تا جایی که سعید حجاریان(تئوریسینِ اصلاحات) در مطلبی نوشت:” آنهایی که از جنگ برگشته اند، بیمارانِ اجتماعی هستند و می بایست همچون کشورهای غربی، آنها را در شهرک هایی خارج از شهرها، محصور کرد”.
«یقه چروکیده های دهه شصت» ؛ در اواخرِ دهه هفتاد؛ توسطِ برخی از کلمه سازانِ «یقه سفید»؛-محمد قوچانی-؛ به «فرزندان خشم» ملقب شده بود.
آنها، مظلوم ترین نسلِ ایرانی بودند، نسلی که فریادهایش را، در «بیمارستانهای اعصاب و روانِ» بنیاد شهید، خفه می کرد.

نسلِ دوم اما، وقتی در نیمه دومِ دهه هفتاد، وارد دانشگاهها شد، از یک طرف، با هیولایِ قدرتمندِ اصلاحات روبرو شد و از طرف دیگر، با نسلی از همانِ سربازانِ «بی کلمه ی» دهه شصت، که در مقابلِ سونامیِ واژگانِ اصلاحات، حرفی برای گفتن نداشت و دست در دستِ کسانی چون حسینِ الله کرم، تنها دشمنِ خود را، یک مشت پیرمردِ شاخ شکسته ی ملی گرا می دانست.

آنها قوی ترین سنسورها را داشتند، هرگوشه ای از ایران که بوی بازماندگانِ نهضت آزادی می آمد، با کفن هایشان حاضر میشدند و نسلِ دوم را هم، که حیران و سردرگم بود، به دنبال خود می کشیدند.
کار را به جایی رساندند که رهبر انقلاب در حالی که از وقوعِ حادثه ای؛ توسط آنان ناراحت بود، موردِ خطاب قرارشان داد که: ” مگر نگفتم حتی اگر عکس من را هم پاره کردند شما کاری نکنید”.
نسلِ دوم، که شکستِ ناطق از خاتمی را شکستِ انقلاب می دانست، دلیلِ این شکست را در میانِ خطوطِ کراواتهای همان پیرمردهای شاخ شکسته ی جبهه ملی و نهضت آزادی جستجو می کرد!
آن نسل، توسطِ جناح راست، به انحراف رفت و تنها وقتی متوجهِ کلاهی که بر سرش رفته بود شد، که مردم «سومِ تیرِ ٨۴» را خلق کرده بودند.
مردم ایران، خیلی زودتر از آن نسلِ پیشرو، متوجه شد که ناطق و خاتمی و بقیه، در پشت صحنه با هم چایِ رفاقت می نوشند و در نمایشی کمدی، بر روی صحنه، با هم می جنگند و کسانی چون ابراهیم یزدی از «نهضت آزادی» صرفا یک مخدرِ قوی برای فریفتن آنها بوده است.

سوم: نسل سوم آنهایی بودند که از اوایل دهه هشتاد وارد دانشگاهها شدند و خوش شانس بودند که دورانِ « سلبریتی های حزب اللهی» چون حسین الله کرم به سر آمده بود و جایشان را کسانی چون حسن عباسی، رحیم پور ازغدی و نشریاتی که مسعود دهنمکی انتشار می داد گرفته بود.
«سلبریتی های نسلِ سوم» اصلِ جنس را می خواستند؛ عدالت!
و البته؛ این سلبریتی ها، با جناحِ راست به همان اندازه زاویه داشتند که با چپ!
از میانِ آن شور و هیجان بود که جنبش های عدالت خواهانه پاگرفت و مدتی بعد با مردم همراه شدند و انقلابِ سومِ تیر رخ داد.
نسلِ سوم، نسلی کم تعداد بود و در ایجادِ آن انقلابِ مردمی تاثیرِ زیادی نداشت و در واقع خودش جزیی از یک حرکت ملی بود نه رهبر آن.
شانسی که آن نسل آورد، رو شدنِ دستِ جناحِ بازار(راست سنتی) و مشخص شدنِ بازیِ دروغینِ چپ و راست برای مردم بود، والا در رقابتِ انتخاباتی یِ مابینِ هاشمی و لاریجانی و معین و کروبی و قالیباف، امکانِ اتفاقی که در سوم تیرِ ٨۴ افتاد، تقریبا صفر بود.

نسلِ چهارم اما، «نسلِ تتلیتی هاست».
نسلِ شبکه های اجتماعی، که اگر از او در موردِ «واقعه فتنه» هم بپرسید، نمی تواند بیشتر از ده کلمه صحبت کند!
این نسل، لقمه ای چرب و راحت الحلقوم برای جناح های راست و چپ است.
برای همین است که چپ ها، به راحتی می توانند با «مکان» هایی که ستاد انتخاباتی می نامدشان فریبشان دهند و راستها هم با شامورتی بازیِ «جمنا» همه شان را سرکار بگذارد.
تکنوکرات ها، آنها را از دیوارکشی در پیاده روها می ترسانند و جمنایی ها با مخدرِ «مبارزه با برجام» آنها را به هپروتِ انقلابی گری می برند.
ما به ازای «نهضت آزادی» (پدیده ای که نسلِ دوم را با آن تخدیر کردند) برای این نسل،«برجام» است و وقتی متوجه کلاهی که بر سرشان رفته خواهند شد؛ که -مثل همیشه-مردم کار را تمام کرده باشند.

آخر:در تمامِ سه دهه گذشته-بعد از جنگ- نسلهای انقلابی، پشتِ سرِ هم، به سوختی برای حرکتِ موتورِ قدیمیِ جناحِ راست در عرصه ی سیاسی ایران تبدیل شده اند و مقابل اینها، گروهی دیگر هم با شعارهایی چون آزادی و …توسط تکنوکرات ها استحمار می شوند.
در تمامِ این سالها، در دورانِ هر دولتی، بانک ها به رباخوری شان مشغول بوده اند، کارخانه های خودروسازی با استفاده از قوانینِ سفارشی؛ غارتشان را می کرده اند، مدیران دولتی؛ فیش های نجومی شان را چاپ می کرده اند، کوه خواران و زمین خواران؛ به سهمشان می رسیده اند، آقازاده ها؛ به خاطر ژن خوبشان پله های ترقی را می پیموده اند و […] و انقلابیون هم به دنبال مخدرهایی که جناح ها تولید کرده اند؛ رفته اند!