می دانم سیاست بازی و سیاست زدگی، میل دارد، جهان ایثار و صدق و خلوص را به محاق ببرد و در کام خویش کشد، اما مگر این آلودگی و ناپالودگی رهزن، دستی در محو آن جهان تواند داشت؟ ندارد.

محمد لطیف فرسایت مردم (ک وب)- ؛ شب تاسوعا، از ایثارگران و جانبازان با دکتر خادمی سخن به میان آمد، از “محمدلطیف فر”، یاد کرد و شوق دیدنش را گفت، به پاس جهان ارزشهای مقدس. مرا هم مرهمی آورد بر دل. عصر عاشورا به اتقاق جمعی از بازماندگان کاروان دفاع مقدس روانه شدیم سوی منزلش.
یک، یک از درب حیاط گذشتیم، پله ها رانهادیم پشت سر، به رسم معمول،همگی آرام، نهاد من اما، نشان نا آرام می داد به گام هایم. به منزل وارد شدیم، روبه قبله، محمد نشسته بر سجاده ی محراب، در تعامل با خدا. نماز اول وقتش، یاد نماد قبیله ی ایثاربود. جانم به جوی آشوب فتاد تا دیدمش. رسایی، جواد! آنجا بود. فرمانده سپاه زمان جنگ کهگیلویه. از سجاده برخاست، در تعامل با بندگان خدا نشست. استاندار محمد را در آغوش گرفت و محمد وی را، تا تاکیدی باشد و بر یاد آورند هر دو و ما، که بقا و قوام و دوام هستی ما به نیکیهای اندیشه و عمل و احساس است و ایثار تلفیق این نیکی هاست. دگر دوستان هم وجود خویش را به عطر وجود محمد معطر کردند. به من که رسید، چشم در چشمانم، آغوش گشود، خجالت می کشیدم من به جای خود و خجالت، مرا می کشید به سوی خویش. چشم بر وجناتش نهادم، نه در چشمانش! بر گونه اش بوسه نهادم، از عمق جان. این صورت کیست؟ محمد که نیست؟ ذهنم به تکاپوی چهره ای بود که با چشم سر می دیدم. از کودکی در آیین عاشورا و بعدها در کتب این چهره را، ذهنم ساخته بود. مادرم زین العابدینش می نامید، بیمار! دوست سبزواریم، حامد، اما عابدش می خواند، بیدار! سجاد(ع). اما این همه ی آن که دیدم نبود. متانت و صبرش هم بود نماد زینب، زینب حسین(ع)، درخشش بر ظلمات شام، کرامت و سخاوتش هم بود، نمود عباس، برادر حسین(ع)، درفشان تاسوعایی ایثار! محمد عابد بیدار، صابر وایثارگر امروز ما! لب به سخن نهاد، آرام !متین! استوار، زلال و منور. وی در استان خداست. لطیف فر در فراز معنا، جاری است و بیچاره من که صورتهای ناسفته می پختم به ناپختگی. چه فرازی از محمد، سرشار از خلوص و چه فرودی از من که پر بود از هیچ!!! خدای را منت که چنین آزمونی برم نهاد!
محمدلطیف فر، جانبازی از بلاد کهگیلویه، یک پایش را در دفاع مقدس،به پاس ارزش های جاودان و معانی بلند الهی، وانهاد. ایثارگری دوشادوش همسرش، که رفیقش بود و خود در ایثار پا به پای شوهر، فرزندانی را پروراندند که اینک خود در کار پرورش آینده گانند به معنا، اکنون در پیکان شهر تهران، بدون رفیقش، که روانه دیار حق شدست، تمام قد و یکه، مدرس درس ایثار و فداکاریست، درس بردباری و صبر، مشق و سرمشق تواضع و فروتنی، بی هیچ ادعا!!!همانند قبلش.
فراخنای دلش برایند مواجهه ی عباس منش و زینب وار و سجادگونه، با دنیاست. کوه مشکلات را کاه می بیند. ومگر نه این است که باورها کوه را آب می کنند!!! و مگر عاشورا ،چنین نکرد!! و یادش چنین نمی کند؟ سراسر زندگی “” مصداق این قانون است. آقای ریمون بودن جامعه شناس شهیر فرانسوی هم این قانون را در غرب و در میان غربیان یافته، در کتابش *منطق امر اجتماعی* چگونگی اش را هم بیان کرده، هیچ هم شگفت آور نیست. ارزشهای جاودانه مکان و زمان نمی شناسند، ارزشهای ورامکانی و فرا زمانی اند. رودروری ارزشهای مادی که رنگ گرفته و رنگ باخته مکان و زمانند.
از محمد سخن گفت. چندان رسایی را نمی شناسم اما خوب می شناسمش در یک صفت، تواضعی که هنگامه رویارویی با بسیجیان جبهه، بر رخش موج می زد. امروز در جوار محمد، هم همانی بود که بود در آن زمانه.

زنگار زمانه مگر، اصل را توان گرفتن دارد؟ شاید بپوشاند، اما نمی ستاند. بسیاری از فرماندهان جنگ رامی شناختم و می شناسم امروز: تیپ هایی که در گذر زمان رنگ باخته اند، تیپ هایی که بی رنگ بودند و هستند، تیپ هایی که همچنان بر یک مدارند و زمانه را به حکم خصال ایثار و تواضع سامان مجدد می بخشند.

رسایی مصداق مصدق همین تیپ اخیر است. به رسایی از گذشته و حال محمد، رساند،به حضار، که بر او چه گذشته و می گذرد و محمد چه کرد و چه می کند با گذشته و حال!!! سخن از دل برمی کشید بی ترتیب و آداب مرسوم، ولاجرم بر دل می نشست شعف آور و روح افزا وجان افروز.
می دانم سیاست بازی و سیاست زدگی، و البته نه سیاست ورزی که عین دیانت است، میل دارد، جهان ایثار و صدق و خلوص را به محاق ببرد و در کام خویش کشد، اما مگر این آلودگی و ناپالودگی رهزن، دستی در محو آن جهان تواند داشت؟ ندارد. آن جهان بوده و هست و خواهد بود. فعال و موثر و مفید. جاری و زلال، گیرم در مقیاس محدود، لطیف فر و رسایی و خانوادهاشان، اما خالص تر ودرخشنده تر از پیش.

محمد بر سجاده و در تعامل با خدا نماد ایثار است و امروزه روز که زمانه پایش به کفش دیگری است، ارج و معنایی بیشینه دارد. راه ایثار در طول تاریخ بشر پیوسته،اگرچه ناهموار، بوده و هست و خواهد بود. رهروان این طریق اما کارشان کارستان است. آری این جهان پا برجاست، بردوش روان و جان فرزندان “محمد لطیف فر” و “جواد رسایی” ها، غفلت زده گانیم که از این بحر جدا فتاده و رهاییم ما!
ما هنوز به این معنا واقف نیستیم که دیدار ، نه عیادت بیمار است، گرچه این در جای خویش نیکوست، بلکه درک سیادت و سروری و سرو بودن ؛
درک رتبه عباس و سجاد(ع) و زینب در جهان قوم گرایی و فرقه پروری؛
درک ضرورت و اهمیت و قدر وجود ایثار در سپهر آغشته به حرارت خودخواهی های زمخت و ذلت زا
درک جد و جهد در مسیر اوج گرفتن به سوی کمال و رفع نقص وجودی خویش است.
دیدارش کلاس درس است و آموختن، آموختن از کلام زلال کسی که کوهی از غم را کاه می بیند و غم مردم استان را دارد همچنان. نشان به آن نشان که ، رخ در رخ استاندار، قایم! به زبان راند از عمق جان، که مردمان ما، دردها دارند ژرف، در خدمت به آنان بکوش، حافظ تان خدای فرید است، همه که به نیکی از شما یاد می کنند، دوست می دارندتان، پس شما و همکارنتان پاس بدارید این مردم را به درستی و نیکی درخدمت.
من اما در پیشگاهش، خویش را خسی دیدم خراب! سرگردان و خراب!!!
خدایا حافظش بودی، حفظش کن.
ما مست توییم تو مست او ما را بس.