تکلیف تو اما روشن است/ این قصه را تا صبح هم که بگویی ادامه دارد/ فردا روزنامه‌های صبح ورق می‌خورد/ و تو، تنها خبری هستی که هیچوقت تکرار نمی‌شوی.

روز قدسسایت مردم استان (ک و ب): شعری از «»، شاعر جوان هم استانی در مورد مردم مظلوم فلسطین:

نه خیابان، دیگر خیابان بود

 نه خانه، دیگر خانه

و نه حتی سنگ، تکه‌ای وامانده از پوسته‌ی زمین

بیرون رفتی

با بمب های ساعتی سنگی در جیبت

که معکوس می‌شماریدند

دخترت بر صفحه ی کاهی دیوار

الفبای جنگ را ویرانه می‌کشید

و همسرت که گاهواره را تکان می داد

 دنیا را تکان می‌داد

 و لالایی اش زمزمه‌ای بود از نیل تا فرات

همین جا بایست

این کره ی خاکی را بچرخان

انگشتت را بگذار روی آن نقطه

همانجا که پدری بیرون رفته

با دست های گرم در جیبش که آرمیده‌اند

دخترش تصویری از دشت می‌کشد که سبز است

 و رنگین کمانی که از رودهای آزاد

از اینجا تا آنجا

همسرش هم لالایی می‌خواند

 آرامش آسمان را در امتداد شب

“اورشلیم”

شب را در آغوش کشیده

و اتفاق مشت می‌کوبد بر در با نفس‌های بریده بریده

عطر تازه‌ی تن تو می‌پیچد در دلهره‌های زن

بی تابوت و بی کفن

حالا به سطر های قبلی این شعر برگرد

به خانه ای که مردش برگشته با نان گرم

و زن، دختر را می‌خواباند

چراغ را خاموش می‌کند

تکلیف تو اما روشن است

این قصه را تا صبح هم که بگویی ادامه دارد

فردا روزنامه های صبح ورق می‌خورد

و تو، تنها خبری هستی که هیچوقت تکرار نمی‌شوی.